نمایشگاه گل همین پنج روز و شش باشد!

آن قدر زدیم باغ و راغ و گلشن و گلستان را با بیل و کلنگ و تیشه از بیخ خراب کردیم و به جاش قبرستان های عمودی را مثل نهال علف خرس بالا بردیم که حالا برای دیدن روی گل هم مجبوریم به موزه و نمایشگاه برویم. مثل همین نمایشگاه گل و گیاه که همین اردیبهشت ماه عنبرسرشت در بوستان گفت و گوی تهران (که در زمان حیات سیاسی زنده یاد خاتمی، مفاهیمی چون گل گفتن و گل شنفتن را تداعی می کرد!)بساطش پهن بود، در راستای همین معناست. البته این خراب کردن گلزار غیرسینمایی گویا سابقاً نیز در پاره ای از مناطق کشور تجربه شده است. اسنادش هم موجود است.

 

سند تخریب گلستان:

           چون که گل رفت و گلستان شد خراب

                                     بوی گل را از که جوییم، از گلاب

از فرمایشات خود ما:

           چون که گل رفت و شد گلستان برج

                                             اضطراراً گلاب می چسبد

 

برپایی این نمایشگاه گل و گیاه که البته مثل خود گل همین پنج روز و شش باشد،برای چندمین بار دارد انجام می شود و از هر جهت قابل قدردانی است. چرا که باعث توجه دادن خلق الله به انواع و اقسام گل  و در نتیجه آشتی ملی با طبیعت سبز می شود. گل آن قدر چیز خوبی است که حتی جماعت بلابل(بلبل های سابق!) نیز علیرغم داشتن صدای خوش و خدکفایی در زمینۀ معروفیت، به دوست داشتن گل افتخار می کنند. اگرچه عده ای در طول تاریخ نسبت به مراتب وفاداری آنها شک و شبهه انداخته؛ تا جایی که هشدار هم داده اند.

 

القای شبهه:

            وفاداری مدار از بلبلان چشم

                                           که هر دم بر گلی دیگر سرایند

گل بهترین هدیه خدا به آدمها و آدمها به همدیگر است. تا جایی که از عروسی گرفته تا عزا، گل سفارش می دهند و حتی روی قبر متوفی هم تاج گل می اندازند که حالش را ببرد. روی قبرش هم می نویسند:             

               هر گل که بیشتر به چمن می دهد صفا

                                             گلچین روزگار امانش نمی دهد

این شعر را زمانی در قبرستان شهرمان(تربت حیدریه) بر روی سنگ لوح یک قاچاقچی اعدام شده دیدم. و چون به چشم خودم دیدم که دستش از زمین و آسمان کوتاه است، فی البداهه فاتحه اش را هم خواندم.از قبرستان بیرون بیاییم. شگون ندارد.

اگر به عروسی ها هم نگاهی بیندازید، می بینید که همه چی با دادن یک شاخه گل یا دسته گل آغاز می شود. حتماً داستان آن عاشق مورد نظر ایرج میرزای شاعر را شنیده اید که برای رسیدن به معشوق محنت بسیار کشید تا لب دجله به معشوقه رسید؛ اما هنوز از گل رویش سیراب نشده بود که بنا به گزارش خبرنگار واحد مرکزی خبر، فلک لاکردار دسته گلی داد به آب.  سرتان را درد نیاورم. عاشق چون که دید این دسته گل چشم معشوقش را گرفته، چنان جوگیر شد که بدون استفاده از مایو و سکوی پرش و سایر مواد لازم، با سر داخل آب رودخانه شیرجه زد و برای نشان دادن ضرب شست،«جست در آب چو ماهی از شست».

 

منتهی چون آمار و ارقام غلطی از عمق آب به او داده بودند، یک دفعه دید که خواهر و مادرش جلو چشمش آمدند و فاتحه اش خوانده است...

              دید آبی است فراوان و درست

                                  به نشاط آمد و دست از جان شست

 با این حال، موفق به گرفتن دسته گل روی آب شد و آن را با تمام قوا به سمت ساحل معشوق پرتاب کرد که به نظر بسیاری از روانشناسان از صد تا فحش هم بدتر بوده است. در عین حال، متانت و سنگینی خود را از دست نداد و رو به معشوق خود کرد و...

                  گفت کای آفت جان سنبل تو

                                      ما که رفتیم بگیر این گل تو

                  جز برای دل بوش مکن

                                     عاشق خویش فراموش نکن

                   کنش زیب سر ای دلبر من

                                   یاد آبی که گذشت از سر من

 

نتیجه گیری منطقی: حالا که با خراب شدن گلشن و گلستان، آب از سر همۀ ما گذشته است؛ چاره ای جز رفتن به نمایشگاه گل و مشاهدۀ نامبرده در آن محل خاص نیست. به هر حال، در کار گلاب و گل حکم ازلی این است/کان شاهد بازاری، واین پرده نشین باشد.

 

نگاه نو: پرده را برداریم/بگذاریم که احساس هوایی بخورد!....(در اینجا ظاهراً شاعر خوش خیال ما از وضعیت آلودگی هوا بی خبر می باشد؛ وگرنه می گفت: پرده را بندازیم/نگذاریم که احساس هوایی بخورد!)

یک صاحب پرده: شما بهتر می فهمید یا آدم لطیفی مثل سهراب جون که وقتی می گوید پرده را برداریم؛ خب لابد یک چیزی می داند دیگر!...بد کرده در پرده گفته؟!

خیّامیّات:

             هست از پس پرده گفت و گوی من و تو

                             چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من!

 

 

/ 19 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرادری

گل اومد بهار اومد می رم به صحرا زنده رود و دوس دارم با عطر گلها آخ که هیچ جا در صفا لنجون نمی شه هیچ کجا همرنگ اصفاهون (!) نمی شه مش رضا ی ناقلای پایتختی درنمایشگاه می ری اما به سختی ! .... پیشاپیش از افرادی که نظرلطف نسبت به کامنتهای اینجانب در وبلاگها دارند و بدون درج آدرس عقده افشانی می کنند خسته نباشید تقدیم می نمایم! [لبخند]

پریسا وفائی

سلام حالا که من میتونم موج فضایی گوش بدم و صبح ها باشم اون برنامه دارره تموم میشه صدایه شما هم تموم میشه میدونین من از کی شما رو نه دیدم و نه صداتون و شنیدم از اون برنامه ی شبکه ی خراسان خواستم بگم هم شهریتونم.

شيرين ميناسرشت ( شرقي )

سلام جناب رفيع طناز خوب مي شود ما را هم فيلتر كنند و بعدش اينقدر زيباتر و كامل تر بلاگ داشته باشيم البته ما نمي توانيم اين كارهاي نيك و افعال طنازانه از رضا رفيع برمي آيد و بس عالي بود مثل هميشه اما فرصتم كم است نمي توانم مثل هميشه اينقدر لذت بردنم رو نكته به نكته جوابيه اي بنويسم فقط از نوشته ي شما حظ بردم در حد ... باشيد هميشه [گل]

مهدی دانش(ترک میرزا)

ای آقا! تو این دوره و زمونه چه نیازی به گل هست؟ همه از دم خودمون گل هستیم اگه لازم بشه بلبل هستیم[گل]

دوما

بسیار متن جذابی بود رفیع جان و الزاما ما را مجبور به خواندن متنت تا آخر کردی و حالا واقعا روحیه ام باز شده است [گل] با اجازه شما رو لینک کردیم تا احیانا باز هم مفتخر شویم...

!!!

[تعجب] کی قراره از کجا گاز بگیره ؟!!!!!!!!!!!! ......

سلام

سلام جناب رفیع! متن طنز هاتون را در روزنامه اطلاعات خوندم و با سرچ به این وبلاگ رسیدم ! البته متن فیلترینگ را خوندم و رفتم پی آدرسش که دیدم فیلترینگ آمده سراغش! واقعا جالب می نویسید .[خداحافظ]

پریسا وفائی

چرا در قسمت کامنت ها نوشته 17 نظر ولی اخر پستتون نوشته 1717؟