گشت بلانسبت!
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۸   کلمات کلیدی:

                             

خدا از سر تقصیرات این انیشتین خدابیامرز بگذرد که نه فقط بر سر فامیلش مشکل داریم، که از وقتی این کلمۀ«نسبیت» را سر زبان ها انداخت؛ فرت و فرت، چه نسبت سازی ها که نکردیم و چه نسبت ها که به هم روا نداشتیم و چه نسبت ها که به همدیگر ندادیم و چها که نسبت به هم نکردیم. و دریغ از گفتن یک بلانسبت!

ما به وزارت ارشاد و گشت ارشاد برای ارشاد کردن خلق الله راضی بودیم که از چند وقت پیش یک دفعه شایع شد که از حالا برای محکم کاری بیشتر و کسب یقین در ارشاد ملت، گشت ارشاد چند بخش است. نخیر، دو بخش بیشتر است. مثل کلاس اولی ها با آدم برخورد نکنید. چند بخش است که فقط نام دو بخش آن، گشت نوامیس و گشت نسبت نام گذاری شده است.

 

 البته ما اینها را به شکل شایعات پراکنده و پرکنده در افواه عمومی و بعضاً در مصاحبۀ هفته پیش رئیس جمهوری در تلویزیون شنیدیم و گرنه ما آن قدر بچۀ چشم و گوش بسته ای هستیم که معمولاً از خیلی چیزها خبردار نیستیم. انگار که گوشمان فیلتر شده باشد. هرچند که در سربازی به مدت دو سال با ما کار کردند تا یاد بگیریم چه جوری باید خبردار بایستیم و تکان هم نخوریم. اما ظاهراً افاقه نکرد که نکرد.

خوشبختانه رئیس جمهور در پاسخ به سؤال مجری مرد شدیداً با این کارها مخالفت کرد و ما را به یاد آخرین مصاحبه تبلیغات ریاست جمهوری سال 84 در پایان وقت قانونی انداخت که گفت مشکل ما نحوۀ مو و پوشش جوانان نیست. در این مصاحبۀ اخیر نیز ایشان به ضرس قاطع با انواع گشت ارشاد به خصوص همین «گشت نسبت» که ذکر خیرش شد،مخالفت کرد و بلافاصله به سؤال دیگر مجری زن برنامه پاسخ گفت که از طرف جامعۀ بانوان کشوردر رابطه با وضعیت کنونی اسرائیل مطرح کرد.

 

تصویرسازی: به قول رئیس جمهور، واقعاً چه معنی دارد که مأموران انتظامی و گاه حتی غیرانتطامی، جلو دو نفر سواره یا پیاده را در خیابان بگیرند و از آنها بپرسند که شما چه نسبتی با هم دارید؟!....خب به شماچه برادر کنجکاو من؟!....اگر این شایعۀ گشت نسبت صحت می داشت، می توانید تصور کنید چه صحنه هایی ممکن بود پیش بیاید؟ ما زحمت شما را کم کردیم و در زیر، چند صحنه را یک مقدار غلیظ ترتصور کرده ایم:

 

صحنۀ اول: پیرمردی با عصا در حال راه رفتن در پیاده رو است. جلو او را می گیرند که: ببخشید پدرجان! می شود بفرمایید شما چه نسبتی با عصای همراهتان دارید؟

 

صحنه دوم: دختری در حالی که عینکش را بالای سرش گذاشته تا جلو دیدش را نگیرد، دست پسری را بدون دستکش گرفته و دارد بی خیال، مغازه های مکش مرگ مای اطراف را دید می زند. برادران مشکوک می شوند، می روند از نسبت آنها سؤال بموقع می کنند. معلوم می شود که هم دست پسر مصنوعی است، و هم آن زن عمۀ آن پسر است که می خواهد برایش کت و شلوار دامادی بخرد و برادرزاده اش می خواهد در برود، اما عمه اش دست او را می کشد که تو را به من سپردند.

 

صحنه سوم: یک پسر و دختر جوان و برومند، سوار خودرو خود هستند که از نظر علمی ثابت شده جزو حریم خصوصی نمی باشد.  حتی اگر رویش چادر بیندازند. روی ماشین را عرض می کنیم. فرمان ایست می دهید. از نسبتشان می پرسید. کاشف به عمل می آید که خواهر و برادر همدیگر هستند و بالعکس. نفس راحتی می کشید و اشاره می کنید که بی موردند، بروند.

 

صحنه چهارم: یک زن و مرد جا افتاده ای توجه شما را به خود جلب می نمایند. شما به ادامۀ آنها که توجه می کنید، هیچ دنباله ای نمی بینید. می فهمید که یا مجردند یا فاقد هرگونه بچۀ یک میلیون تومانی!...از نسبتشان جویا می شود. ظاهراً اهل طنزند. مرد پاسخ می دهد: بنده نسبت به ایشان کمی قدبلندترم!