یک شب آتش در وبستانی فتاد!
ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳   کلمات کلیدی:

شباهنگام است. پاسی از شب گذشته و خواب در چشمم نگشته است. مؤذن بانگ بی هنگام برداشت/نمی داند که چند از شب گذشته است/درازی شب از مژگان من پرس/که یک دم خواب در چشمم نگشته است....ساعت 2 بامداد دوشنبه است و صدای دلنشین و مطنطن شهرام ناظری از شبکۀ پنج سیما، خلوت مرا همراهی می کند. دارد آن مثنوی عرفانی معروف «مجذوب تبریزی»شاعر قرن یازدهم را می خواند....

 

          یک شب آتش در نیستانی فتاد

                          سوخت چون اشکی که بر  جانی فتاد

          شعله تا سرگرم کار خویش شد

                                    هر نیی شمع مزار خویش شد

 

این نخستین مطلب من در وبلاگ نسبتاً جدید من است که افتتاحش در حقیقت یک توفیق اجباری شد. پنجشنبه گذشته در اصفهان بودم که با پیامک های دوستان باخبر شدم وبلاگم ظاهراً باز نمی شود. با مسؤولان سایت پرشین بلاگ ــ که اتفاقاً از دوستداران و آمدگان شکرخند هستند ــ تماس عاجل گرفتم. گفتند که از ناحیۀ ما نیست، از طرف مخابرات است. بعدها دوستانی متذکر این معنا هم شدند که ممکن است کسانی وبلاگ را هک کرده باشند. حالا به چه دلیلی، خدا می داند و خودشان. اما این قدر می دانم که چراغی را که ایزد برفروزد، هر آن کس پف کند ریشش بسوزد!(شانس بیاورد ریشه اش نسوزد!)

 

علی ای حال، یا مشکل آن وبلاگ اصلی من که از پاییز 1384 افتتاح شده، برطرف خواهد شد یا که برطرف نخواهد شد. به نظر خود من که احتمالاً اشتباهی فیلتر شده؛ یا که برادران داشتند می رفتند چند جای دیگر را فیلتر کنند، دیدند چراغ ما روشن است، گفتند یک شوخی هم با ما بکنند! وگرنه، وبلاگ ما مثل کف دست خالی از هرچه خوف و خطر بود. نمی دانم؛ مگر خیلی بیکار باشند. چرا که من روزانه دارم در روزنامه های سراسری مملکت ــ حالا به هر مکافات و والذّاریاتی که شده ــ طنز مرتب می نویسم. بسیاری از مطالب وبلاگم نیزغالباً همان هایی هستند که با کمی جرح و تعدیل در روزنامه چاپ شده است. سبک نوشتاری من هم که گریز از تندنویسی و هوچیگری و عصبانیت و پرخاشگری و توهین و تهمت و تشویش اذهان عمومی است. پس کسی مرض ندارد که ما را فیلتر کند. مگر که مرض جدیدی آمده باشد که ما بی خبر باشیم. من در این افکار غوطه ورم و شهرام ناظری همچنان از آتش سوزی نیزار  و مناظرۀ میان آتش و نی می گوید:

 

        نی به آتش گفت کاین آشوب چیست؟

                                مر تو را زاین سوختن مطلوب چیست

         گفت آتش: بی سبب نفروخنم

                                        دعوی بی معنی ات را سوختم

         زان که می گفتی نی ام با صد نمود

                                      همچنان در بند خود بودی که بود

 

با خودم در این دل شب می گویم که یعنی ممکن است من هم در بند افکار و اوهام خود اسیر باشم و نیازمند یک آتش ناخواسته که در خرمن «وبستان» من بیفتد و خشک و تر را بسوزاند؟....الآن سری به سایت روزنامه جام جم زدم. طنز فردایم را چاپ نکردند. امروز حال و حوصله ام ته کشیده بود؛ به نحوی که حتی قید کلاس های دانشگاه را هم زدم. اما در عین حال طنز جام جم را نوشتم و فرستادم. آیا چون یک ربع دیرتر فرستادم چاپ نکردند یا چون راجع به یک مجری تلویزیون بود که در یک برنامۀ زندۀ تلویزیونی در فضای باز، مگسی وارد دهانش می شود و مجبور می شود نامبرده را قورت دهد؟!

با این که مجری برنامه آمریکایی بوده، یعنی باز هم خیال کردند که ممکن است به مجری های تلویزیون ایران بر بخورد که نمی دانند مگس چه طعمی دارد. حوصله ام از این تنگ نظری ها و طنزنفهمی های دوستان و مدیران مطبوعاتی خسته شده است. اما همچنان سعی دارم که این چراغ ستون طنز را روشن نگه دارم. خیلی ها که از خداشان است تعطیل شود.  پس همچنان باید بنویسم. ولو از سر درد......باز حواسم به آواز شهرام ناظری پرت می شود:

 

                مرد را دردی اگر باشد خوش است

                                        درد بی دردی علاجش آتش است

از جلسۀ شکرخند پریروز شنبه یادم می آید که باز هم برایم سخت بود بعضی حرفها و رفتارها. فرهنگسرا می خواهد دوستان شکرخندی را عضو باشگاه شکرخند کند که همه کارت داشته باشند و دیگر هر جلسه شاهد شلوغی بیش از حد جمعیت و هیأتی وارد شدن به سالن و تا زیر سن نشستن ملت نباشیم؛ از سوی دیگر بعضی دوستان که زود به تریج نازک قبایشان می خورد، این کاررا برنمی تابند و ابراز ناراحتی می کنند که مثلاً این کار توهین به ماست. اما خودشان هم هیچ راه حلی پیشنهاد نمی دهند که قابلیت اجرایی داشته باشد. و گرنه همه بلندند حرف بزنند و نفی کنند. این یک بیماری اخلاقی و فرهنگی تاریخی است که بسیاری از ما یا به «هیچ» معتقد هستیم یا به «همه». یا به «حل» می اندیشیم یا به «منحل». در صورتی که همیشه راههای بینابینی هم هست. راههایی که از قدیم گفتند: نه سیخ بسوزد، نه کباب!

 

هیچکس به اندازۀ بنده دلش برای شکرخند نمی سوزد. اگر هم بگوید می سوزد، احتمالاً سوزشش از جایی دیگر است. من شکرخند را از نقطۀ صفر به وجود آوردم و آیتم هایش را طراحی کردم و مدیریت و اجرایش را عهده دار شدم و بیش از همه به فکر سلامت و تعالی آن هستم. من با هر نوع لودگی و سطحی نگری در شکرخند مخالفم. چه در پشت تریبون دوستان شاعر و طنزپردازم اتفاق بیفتد بر فرض محال(که نمی افتد)؛ چه در پشت تریبون مجریان برنامه که بیش از بقیه باید بر عمق و غنای جلسه بیفزایند. من دوست دارم که شکرخند را مطابق اهداف اولیه ای که برایش طراحی کردم پیش ببرم و سالم ماندن آن تا مرز 43 جلسۀ مرتب و بی هیچ مشکل و دردسری را نیز مدیون و مرهون همین نگرش و روش می دانم.

 

تند و عریان و سطحی و ــ به قول مرحوم صابری ــ سیخکی حرف زدن هنر نیست. حداقل از هنر طنز فاصله دارد و نشان مسلط نبودن شخص بر رموز و فنون طنزپردازی است. و من دوست ندارم که شکرخند به این سمت و سو برود. هرکس هم که دیدگاه مرا به هر دلیل نمی پسندد، اجباری به آمدنش نیست. وقتش ارزشمندتر از اینهاست که در جلسۀ ما و با حرفهای ما تلف کند. من به ادیبانه و نجیبانه برخورد کردن با طنز معتقدم و غیر آن را ــ حداقل در این جلسات و در مجلات طنزــ نمی پسندم.  فلذا بی انصافی می دانم کار دوستانی را که می دانند برگزاری این مجالس با چه سختی ها و تلاشها و رایزنی ها و مرارت هایی همراه است؛ اما حاضرند که با زیر پا گذاشتن خطوط قرمز و کف و سوت گرفتن از جمعیت، کل جلسه را از اساس دچار مشکل کنند و در خطر تعطیلی قرار دهند. بله، آنها حق دارند. چون برای شکل گیری این جلسات خون دل نخوردند. آنها مو می بینند و ما پیچش مو!....

 

الان من به عنوان مدیر و مجری ثابت شکرخند، این مجال را به دوستان فرهنگسرای هنر(ارسباران) داده ام که طرح نظم بخشی به جلسه را اجرایی کنند. جلسۀ پیشین چون می دانستم عده ای بی خبر بودند یا موفق به تهیه کارت نشدند، از مسؤولان فرهنگسرا خواستم تا این جلسه سخت نگیرند و بی کارت ها هم به سلامت داخل شوند. اصلاً هم این طرح مسخره نیست. ما چون عادت نکردیم که منظم باشیم(واین فرهنگ است که مسخره است) و عادت نکردیم که بهای یک برنامۀ فرهنگی را بپردازیم(در صورتی که در سینما و تئاتر و باغ وحش و....به راحتی می پردازیم!)؛برایمان سخت است که حتی به صورت آزمایشی تن به این برنامه بدهیم و بعضاً مثل این جلسه پیش احساس می کنیم که چنان به مراتب و مدارج علمی و شخصیت فرهنگی ما توهین شده که از همان دم در برمی گردیم. در صورتی که پیرترها و پیشکسوت های مجلس بی هیچ ادعایی و با بزرگواری، به مرور وارد سالن شدند. در جلسۀ 42 شکرخند حتی شخصیتی مثل پروفسور امین، روی سن نشسته بود.آیا این خوب است؟ خب آنهایی که مخالفند، بسم الله....چه طرح جایگزینی دارند؟.....سالن بزرگ دارند؟.....رژیم لاغری می خواهند بگیرند؟!....

 

به هر حال در همین راستا چند نکته را خلاصه وار عرض می کنم که بعداً گلایه ای نباشد:

 

1ــ تمام دوستان شکرخندی که کارت عضویت نگرفتند، حتماً تا جلسۀ بعدی(شنبه 5 تیر) از طریق تماس با فرهنگسرا و مراجعه به آنجا اقدام به تهیه کارت کنند. تلفن های تماس روابط عمومی فرهنگسرا:

 ٢٠ــ 22872818 و22886914

 

2ــ برای تمام دوستان شاعر تا جلسه بعد شکرخند کارت عضویت افتخاری(رایگان)صادر خواهد شد و این کار کمترین وظیفۀ ما و فرهنگسراست در قبال دوستان شاعری که از سر لطف و رفاقت با من در این محفل حضور همیشگی و سبز دارند. فقط لطف نمایند یک قطعه عکس همراه با مشخصات شناسنامه ای خود را به آدرس بنده ایمیل کنند تا تحویل مسؤولان فرهنگسرا دهم(rz.rafie@gmail.com).

 

3ــ در صورت استقبال بیشتر، اعضای شکرخند به دو گروه تقسیم می شوند و شکرخند در دو نوبت برگزار می شود. در دو «شنبۀ» متفاوت و با فاصله. کسی اگر راه حل بهتری نسبت به این راه حل فرهنگسرا دارد، پیشنهاد دهد.

جلسه مال خودتان است و باید در ادارۀ آن سهیم باشید. من اگر به این نتیجه برسم که به شما نسبت به قبل سخت تر می گذرد؛ مطمئن باشید که با هماهنگی فرهنگسرا، وضع را به شکل سابقش برخواهم گرداند. به من کمک کنید تا لبخند را به شما هدیه کنم. مرسیکم الله بالخیر!