از مکتب ایرانی تا مکتب مشائی!
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٤   کلمات کلیدی:

 نظریه پردازی یکی از مراحل مهم تحقیق و پژوهش علمی است که برخورداری از عقل و علم و تجربه، از لوازم اولیه و از اهمّ واجبات آن به شمار می رود؛ که اگر این طور نبود، عمّۀ ما هم هر وقت خاب نما می شد یک نظریه ای چیزی از خودش صادر می کرد. همین عمّۀ ما که ذکر خیرش رفت، خیلی به تخصص اعتقاد ندارد؛ بیشتر طالب جسارت است. اگرچه موجب خسارت باشد. همیشه هم در پایان عرایضش می گوید: زیاده جسارت است!

نظربازی:

              در نظر دادن ما اهل نظر حیرانند

                            ما چه کم داریم از آنها که سخن پرّانند؟

دیروز جمعه با این که رفیق ما تعطیل بود، اما ورودش به موضوع مورد بحث ما (مانحن فیه علما!) که تعظیل نبود. تا دید و شنید که از نظریه پردازی حرف به میان آوردیم؛ پابرهنه به میانۀ میدان سخن آمد که: حرفی چنین میانۀ میدانم آرزوست!....ما هم شرط ادب به جا آوردیم و گفتیم: بفرما!...

می گوید(بالبخند): شنیدی یکی از بزرگان اهل خرد، برای خودش هی نظر می دهد؟....

می گویم(بالبخندمتقابل): اگر منظورت نطریۀ «مکتب ایرانی»است که از سوی ایشان به جای«مکتب اسلامی» مطرح شده؛ باید خدمت مستطاب حضرتعالی عرض کنم که در چند روز گذشته عرایض ایشان ــ مثل موارد دیگری از عرایض ایشان در گذشته ــ بحمدالله با انبوه مخالفت بسیاری از اعاظم و اکابر اهل علم و دین و معرفت و متخصصان اسلام شناسی مواجه شده است که می شود گفت: همه اینور، اوشون اونور!

می گوید(لبخندزنان): ولی خوشم می آید که ایشان حتی یک قدم هم از نظریّۀ خود عقب ننشسته؛ با این که این همه دلیل و برهان در ردّ آن آوردند. قاطعیت را داری؟

می گویم(اندیشمندانه): بنده نمی گویم؛ حضرت مولانا می گوید:«هر درونی که خیال اندیش شد/چون دلیل آری،خیالش بیش شد»!.....

می گوید(با لبخند): احسنت!....

می گویم(با تواضع): خواهش می کنم؛ قابلی نداشت.

می گوید(با بدجنسی): به خودت نگیر؛ منظورم جناب مولانا بود.

می گویم(با جدیت): حالا منظور؟....بالاخره می فرمایی که چرا وارد این معقولات شدی؟

می گوید(باقاطعیت): یک بستۀ پیشنهادی جدید دارم!....درِ نظریه پردازی که بسته نیست؟

می گویم(با احتیاط): نخیر، درش باز است؛ ولی حیای شما هم که ان شاءالله سرجاش است. پس بفرما!

می گوید(باتبختر): می خواهم مکتبی با عنوان «مکتب مشائی» پیشنهاد بدهم. بعید است با مخالفت رو برو شود؛ چون من بیش از پنج سال خالص است که روی این پروژه، ببخشید روی این نظریه، کار علمی و عملی و عینی کردم. همچین بی گدار به آب نزدم.

می گویم(باکنجکاوی): حالا یک کم توضیح می دهی که چگونه به این نظریه رسیدی؟....خدای نکرده، نظردزدی که نیست؟!

می گوید(اندیشمندانه): دست شما درد نکند. هر وصلۀ ناجوری که به ما بچسبد، این یکیش دیگر نمی چسبد. چسباندن هم حدی دارد برادر من!.... من در سوابق این مکتب کار کردم دیدم که در یونان باستان در زمان ارسطاطالیس مرحوم، گاهی چون ارسطوی حکیم در حال راه رفتن سخنرانی می کرده وبه مسائل شاگردانش که دنبالش می آمدند، پاسخ می داده و بحث و جدل می کرده است؛ به این روش و شیوۀ مباحثۀ علمی وی اصظلاحاً«مشائی» و به طرفداران ایشان«مشائیون» می گفتند.

می گویم(باعجله): وقت نیست. حالا منظور؟

می گوید(باشتاب): حتماً باید بازش کنم؟ خب منظورم معلوم است پدر آمرزیده! من با ارائۀ «مکتب مشائی» می خواهم کسانی را که عادت دارند در حال راه رفتن و از این جلسه به آن جلسه رفتن، در هنگام سخنرانی ــ که همان سخن راندن است ــ از خودشان نظریه های آن چنانی صادر کنند؛ در زیر مجموعۀ این مکتب تعریف و دارای تابلو کنم که تکلیف همه با این مکتب مثل سایر مکاتب نظری موجود دارای مجوّز از وزارت کشور و مشائیّون عضو آن روشن باشد و این جور مواقع خیلی  ناراحت نشوند و  سخت نگیرند و بگذارند به حساب جاری نظرات شخصی و مخصوص این مکتب؛مثل سایر مکاتب. لهذا در این جور مواقع فقط کافی است زیر گوش اکابر و اعاظم علمای قوم  گفته شود که طرف مشائی است.

می گویم(بالبخند): احسنت!....

می گوید(باتواضع): خواهش می کنم. قابل شما را نداشت.

می گویم(بابدجنسی): به خودت نگیر؛ منظورم جناب ارسطوست!