طنز و تبسم رادیو اکتیو!
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠   کلمات کلیدی:

                               

(1)

جشنوارۀ طنز «خارستان» استان کرمان تا 30 /12 بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار، به طول می کشد و به «خوابستان» می گراید؛ اما با حضور گرم و ستودنی مردم، صحنه خالی نمی شود تا برنامه تمام شود. داریم شام آخر را حیف و میل می کنیم که از رادیو جوان تماس می گیرند که برویم روی آنتن. فی المجلس می رویم. در بارۀ دلایل افت خرید کتاب نکاتی را به طنز در دل شب کویری کرمان عرض می کنم. اواخرش را که دارم صحبت می کنم، در حال سوار شدن به خودرو هستم به همراه جمعی از اهل طنز که یک و نیم شب شام خوردند و حالا عازم مهمانسرا هستند؛ چون30/5 صبح دوشنبه به سمت تهران پرواز داریم. گفت و گو با رادیو را تمام می کنم و داخل خودرو جمعی می نشینم. داخل هواپیما به دوستان می گویم: شمارۀ پرواز را به خاطر بسپار/ هواپیما رفتنی است!

(2)

از 8 صبح که به خانه رسیده ام، تا 30/ 10 یک چرتی می زنم که مگر اندکی جبران مافات شود. با زنگ تلفن همراه از خواب خوش تا چنر متر فاصله از سطح دریا به هوا می پرم. خیال می کردم که ما از بس نپریدیم، پریدن یادمون رفته....اما ظاهراً که نرفته!....از رادیو ایران تماس می گیرند که:«پس یادداشت وی‍‍ژه نامه جشنوارۀ طنز و تبسم چی شد؟». چند روز است که در تعقیب من علاف اند بنده های خدا(و البته متقابلاً!).....خواب آلود یک چیزهایی بر روی لپ تاپم تایپ می کنم و یک ساعت بعدش به نشانی الکترونیکی دوستان می میلم!....طنز«رادیو»اکتیو، عنوان آن است. عادت و انگیزۀ من این است که از هر حرکتی در راستای ترویج طنز و ترویح روح طنزپردازان استقبال کنم.

(3)

بعد از دو سال یادم می آید که ما در شمال ایران یکسری شهرهای خوش آب و هوا هم جهت تمدد اعصاب و تجدید کل قوا و لذت بردن از اکسیژن انبوه داریم. فلذا راهی شما می شوم. توی راه هستم که از یک برنامۀ رادیویی زنگ می زنند که حاضرید برویم روی آنتن؟....خسته و کوفته ام؛ بلاتشبیه عین کوفته!....جسارتاً عرض می کنم که گرچه روز تولد من 6 مرداد است و موضوع شما هم تولد است؛ اما اولاً که تلفن لاکردار به سختی آنتن می دهد؛ در ثانی مورچه چی هست که فشار خونش باشد؟...سالها پیش خودمان ضمن یک طنز تغزلی فرموده بودیم: به زادروز من ای دوستان، سیه پوشید/چه جای جشن تولد برای تبریک است؟!...گفتم که اگر برویم روی آنتن و من حرف بزنم، احتمال پرت شدن ماشین در درّه هست. بس که پرت حرف می زنیم. این طوری بود که از پخش مستقیم طفره رفتم و به شمال رفتم.

(4)

ما ز بالاییم و بالا می رویم. سوار تله کابین نمک آبرودم که تلفن زنگ می زند. از رادیو ایران است. آدرس می خواهند که کارت های دعوت به جشنوارۀ طنز و تبسم را بفرستند. روی هوا جواب می دهم که بدهند نگهبانی دم در مراسم، از آنها می گیرم. البته اگر به سلامت رسیدم تهران. نمک، آبروی طنز است و من در نمک آبرود به این دقیقه می اندیشم که چرا هنوز نیز طنز و فکاهه را به یک چشم نگاه می کنیم؟ کمبود چشم داریم یا چشم ها را باید ــ با محلول استریل ــ شست؟....قول می دهم که به هر مکافاتی شده، خودم را به برنامه برسانم. می گویند که آقای سعید توکل(نویسنده و تهیه کننده برنامه جمعه ایرانی) سفارش کردند که حتماً کارت ها به دست شما برسد. یاد مرحوم «دکارت» می افتم و زیر لب مثل برادر نکته پردازم تکرار می کنم که:«من کارت دارم، پس هستم ــ دکارت!»

(5)

ظهر جمعه، خسته و خواب آلود از سفر برگشت می خورم. هنوز از گرد راه نرسیده که سیم صدا می کند. خانمی از رادیو ایران است که گویا در حاشیۀ جشنواره، قصد ساخت یک مستند صدادار دارد. چمدان را زمین می گذارم و به پنج تا سؤالش پاسخ کوبنده می دهم و از این تعامل شبانه روزی رادیو با اهل فرهنگ و ادب و طنز قدردانی می کنم و زیر لب چیزهایی می گویم که فقط خودم حرف دهنم را می فهمم. یکی از پرسش های عمیق فلسفی این است:« شما به چی می خندید؟»....می گویم: به خودم که دارد اشکم در می آید!....یادم می آید که باید خودم آشپزی کنم. ناهاری سر هم می کنم و دهن معده را می بندم. آنگاه می نشینم طنز فردا صبح روزنامه جام جم را می نویسم:«پیامک های ناخواسته!».... و راههای جلوگیری که یکیش مراجعه به مخابرات و درخواست قطع ارسال این گونه پیامک های یکطرفه است. عشق به زور و میل و پیامک به چمبه نمی شود.

(6)

محل جشنوارۀ«طنز و تبسم» رادیو ایران در ساختمان محل اجلاس سران است. این بار قرار است به اصطلاح، برخی از سران طنز گرد هم آیند و از 5 طنزپرداز رادیویی به انتخاب مردم همیشه در صحنه تجلیل شود. پیش از آن که تحلیل شوند. این قبیل مراسم قبل از هرچیز ثابت می کند که بر خلاف آن شایعۀ معروف که « ما مردۀ بد و زندۀ خوب نداریم»؛ زندۀ خوب و بلکه عالی هم داریم که ان شاءالله خداوند متعالی بفرماید. مراسم با سخنرانی شروع می شود. یک آهنگ طنز پخش می شود. یک سخنرانی دیگر و سپس یک آهنگ طنز دیگر. آنگاه آقای مشایی وارد می شود و مجری خانم به شور در می آید که:« ایشان امروز سالن متبرک اجلاس را با قدمهایشان متبرک تر کردند.». ناخواسته، من ِ اهل طنز، تبسم می زنم. خیلی از خوشآمد گویی خوشم می آید. در ادامه یک سخنرانی دیگر و باز یک نماهنگ طنز دیگر. با خودم عرض می کنم:«دور چون با اهل طنز افتد، تسلسل [یا تفنن] بایدش»!....جای یک اجرای زنده توسط خود بروبچه های گروه جمعه ایرانی برای مردم مشتاق خالی بود. خانم های برنامه هم که انگار مرخصی رفته بودند. آدم خیال می کرد هر که مرد است، در جمعه ایرانی است. احتمالاً صداهای زنانه نیز کار مردهاست که چند پرده پایین تر می گیرند. 

(7)

در تقدیر پنج نفر از طنزپردازان رادیویی است که مورد قدردانی قرار بگیرند که فی المجلس می گیرند. بعضاً نیستند، اما بقیه هستند. و سرانجام نیز تعداد پنج نفر که از قرار معلوم منتخب مردم هستند مثل سایر انتخابات مردمی، مورد تجلیل قرار می گیرند. به آنها لوح تقدیر و تندیس جشنواره داده و مبلغی کمک هزینه سفر حج داده می شود که رقمش اعلام نمی شود تا خدای نکرده ریا نشود. برای این پنج نفر،چهار پنج نفر هم به عنوان اسپانسر برنامه بر روی سن حضور دارند. هرگز حدیث حاضرغایب شنیده ای؟....من در میان جمع و دلم جای دیگر است. یاد هنرمند دوست داشتنی«احمد شیشه گران» می افتم که کلنگ اولیۀ برنامه« صبح جمعه با شما» را زد. همین برنامه ای که الآن توی منزل،«جمعه ایرانی» هم صدایش می زنند؛ اما هیچ نامی از وی برده نمی شود. این روزها آلزایمر بیداد می کند. با خودم مثل حضرت حافظ می گویم:«شادی همه لطیفه گویان صلوات». فقط خودم صلوات می فرستم. البته خوشبختانه کلّ جشنواره صلواتی است. اگر هم خرجی روی دست کسی گذاشته، از ناحیۀ دادن تی شرت و شام آخر بوده است. به هر حال، خوش گذشت ولی کمی خشک گذشت.