مذاکرات گروه 1+4 در تاکسی
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸   کلمات کلیدی:

                                          

در گرماگرم هوای امرداد، با تمام وجود داخل تاکسی نشسته ام. بلاتشبیه، به نازی که لیلی به محمل نشیند. ساکت و صامت؛کانّه ماکت. اما... در اندرون من خسته دل ندانم کیست/که من خموشم و او در فغان و در غوغاست. حیف که موافق غوغاسالاری نیستم.

سه تا مسافر در عقب نشسته اند و من هم در صندلی جلو،ولو. راننده دنده عوض می کند و امواج خروشان ترافیک یک دندۀ شهر را موشکافانه می شکافد و به پیش می رود.... نگاهی به اطرراف داخل تاکسی می اندازم و زیر لب با حافظ شوخی می کنم که: صد نکته غیر حسن بباید که «تاکسی»/مقبول طبع مردم صاحبنظر شود!

**

مسافر سمت راست عقب: ببخشید آقای راننده، جسارت نباشد، داخل تاکسی خیلی گرم است؛ امکانش هست که کولر ماشین را روش کنید؟

راننده: نه خواهر من، امکانش نیست. حرف شما هم جسارت نیست اما باعث خسارت است.

ــ وا..... چطور مگه؟....

ــ ببین آبجی، ماشینم گاز سوز است و کشش لازم را ندارد. از طرفی تو می کشی، از طرفی سلاسلم. مگر این وسط  معجزه ای رخ بدهد.

ــ با 200 تومان اضافه کرایه، قضیه حل است؟....

ــ خب از اول می فرمودین خواهر من!...چرا این قدر لقمه رو دور سرتون می چرخونین؟

**

مسافر سمت چپ عقب: ولی من با دادن پول اضافه موافق نیستم. مدیرعامل سازمان تاکسی رانی گفته که راننده ها حق دریافت کرایۀ اضافه به دلیل روشن کردن کولر ندارند. من نمی خواهم بی قانونی کنم.

ــ خب مثلاً بی قانونی نکنی، چیکار می خوای بکنی؟

ــ ببخشید، بی زحمت این بالابر شیشۀ پنجرۀ کنار من را بدهید تا شیشه را پایین بدهم.

ــ نمی شود عزیز من... گذاشتن و برداشتن دستگیره بالابر باعث استهلاک دستۀ آن می شود. لطفاً از هوای پنجرۀ کنار مسافر سمت راستی استفاده کنید.

ــ با 100 تومان اضافه کرایه، مشکل حل است؟

ــ بفرمایید... این دستگیره را فعلاً داشته باشید؛ بازم هست....

**

مسافر وسطی عقب: معذرت می خواهم جناب راننده، می شود یک بوقی بزنید این موتوریه بره کنار؟...آخه بدجوری لولۀ اگزوزش کنار پنجره و نزدیک بینی منه.

ــ دیگه چی عزیز من؟.... هر بوقی می دونین چقدر برق و باتری ماشین را مصرف می کنه؟ شما ظاهراً از هدفمند شدن حامل های انرژی بی خبرید؟....

ــ با 50 تومن اضافه کرایه، به برق ماشین فشاری نمیاد؟

ــ گوشتان را بگیرید که میخوام صدای بوق را در آورم....

**

مسافر جلویی: وایستا آقای راننده، من میخوام پیاده شم!...

ــ مگر شهر هرته که پیاده شی؟.... ایستگاه!


شکرخند با دهان روزه نیز برمی گزار می شود!
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢   کلمات کلیدی:

 

«روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است»

   آری افطار به لبخند، خودش مستحب است

 

سلام بر تمامی شکرخندیان همیشه در صحنه یا پشت صحنه!...

یک بار دیگر، اولین شنبۀ ماه از راه رسید و باز فرصتی دست داد تا شکرخندی دیگر را صمیمانه دور همدگر باشیم. بیا تا قدر همدیگر بدانیم/برای همدگر طنزی بخوانیم....

شصت و پنجمین محفل ادبی شکرخند، روز شنبه 7 مردادماه (یعنی عدل، روز بعد از تولد مدیر و مجری شکرخند) به شدت هرچه تمامتر برگزار می شود و این کم حادثه ای نیست!

برنامه رأس ساعت پنج آغاز می شود و حداکثر تا ساعت هفت و نیم الی هشت بعداز ظهر(بسته به کشش خود جمعیت حاضر) ادامه خواهد داشت و این زمان تا افطار، حداقل نیم ساعتی فاصله هست.

کاش فرهنگسرای ارسباران کمی کیسه را شل می کرد و بساط آش را مهیا! یازده ماه شعبون، خب یک ماه هم رمضون!....

به امید دیدار گل رویتان در شکرخند مرداد.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زمان: شنبه 7/5/1391 ساعت 5 بعد از ظهر

مکان: ضلع شمال غربی پل سیدخندان ــ خیابان جلفا ــ فرهنگسرای ارسباران