شکرخند تیرماه، شدیداللحن برگزار می شود
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳۱   کلمات کلیدی:

سلام بر همه شکرخندیان عزیز و گرامی. شصت و چهارمین محفل ادبی طنز شکرخند، به حول و قوه الهی و یک مقداری هم البته حول و قوه خودمان، روز شنبه سوم تیر برگزار می شود.

این جلسه، شش سالگی شکرخند تمام شده و با یک حساب سرانگشتی وارد هفتمین سال برگزاری اش می شود. مثل برق(و نه قبض برق) شش سال گذشت. با همه استرس ها و اضطراب های برگزاری این گونه مجالس حساس و استراتژیک!....

جا دارد همینجا از تمامی دوستان شاعر و طنزپردازم و تمامی علاقه مندان به طنز که با حضور دوستانه و صمیمانه خود در این محفل،بر روی سن یا در مقابل آن، باعث استمرار و اسقرار آن شدند، کمال تشکر را داشته باشم.

    شب های طنز را پشت سر گذاشتیم

                ما را به سخت جانی خود این گمان نبود!

زمان شکرخند: شنبه، 3/4/1391 ــ ساعت 5 بعد از ظهر

مکان شکرخند: ضلع شمال غربی پل سیدخندان،خیابان جلفا،فرهنگسرای هنر(ارسباران)


عاشقی در حوالی 24
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٠   کلمات کلیدی:

                                     

و من یک ربع به ساعت 24 دیشب عاشق شدم. یکهو حس کردم که یک چیزی آمد و خیمه زد به صحرای دلم. تا نیم ساعت بعدش هی می گفتم: ای وای دلم، وای دلم، وای دلم.... این را به روشنی دل شب می شد از پریدن های رنگ و از تپش های قلب  فهمید. همان حالاتی که متخصصان امر گفته اند که چون بر انسان عارض شود،فی المجلس،عاشق بیچاره هرجا هست، رسوا می شود.(العهدة علی الرّوای)

اشک شوق در چشمانم گرد و خاک کرده بود. ریزگردهای موجود در هوا باید می رفتند جلو بوق می زدند. مقابل آینه ایستادم و با علم واعتقاد به انعکاس شفاف و بدون ممیّزی آینه، شروع به واگویه کردم:

ــ اشک من، خودتو نگهدار، نیا بیرون؛ منو رسوا می کنی!....

تلفن همراهم هم انگار سر ناهمراهی داشت. کی گفته که باهمراه اول هیچکس تنها نیست؟ شعر گفته!... از سیخ و سنگ و سی دی صدا در می آمد، از موبایل لاکردارم نه. می نالیدم یکریز: دیری است که دلدار پیامک نفرستاد. لحظات چشم انتظاری، هم سخت است و هم شیرین. آدم انگشت کم می آورد بس که لحظات سترگ و سنگین انتظار را بدون توجه به آمارهای بانک مرکزی می شمارد...

         زآن شبی که وعده کردی روز وصل

                          روز و شب را می شمارم روز و شب

نبض وجودم به تندی می زد. اهل تندی نبود، اما ظاهراً دست خودش نبود. تند تند مثل کنتور آب و برق و گاز، شماره می انداخت؛ انداختنی. تپش قلب و ضربان نبض را با یک پروپانول ناقابل، تنظیم تعدد ضربات کردم. دکترم برای مواقع استرس و اضطراب حاد تجویز کرده. یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود؟.... کمی دراز کشیدم؛ در حالی که چشم و گوشم؛ نه، تمامی عقل و هوشم معطوف و مسحور صفحۀ گوشی همراهم بود. چشمی دارم همه پر از دیدن دوست.... و باز واگویه های یک من یک غاز....

          امشب دلم میخواد تا فردا هی بنوشم من

                        زیباترین جامه هایم را بپوشم من...

به خاطر پرهیز از بیکاری که ام الفساد است، به ناچار دست به روزنامه شدم. باز هم هر دو چشمم بر روی خبر آمدنش میخکوب شد.

وای که چه خبر خوش آیند و مستی افزایی:«یارانۀ خرداد امشب ساعت 24 واریز می شود».....

 و حالا تا ساعت 24 راهی نبود. و سرانجام ساعت 24 بار نواخت. و چشم و دل صفحۀ موبایلم روشن شد.

پیامک بشارت بانک بود بر آمدنش:«مبلغ 45 هزار و 500 تومان به حساب شما واریز شد.»

×××

آه که دیشب، آخر شب، چه حس قشنگی داشتم. گفتنی نیست. تمامی احساساتم هدفمند بود. برای کله پاچۀ صبح برنامه ریزی کردم و در ادامه باز بی هدف به واگویه پشت واگویه  نشستم:

ــ بیا بیا که خوش آمد مرا ز آمدنت...

 ــ من و این همه خوشبختی محاله...محاله...محاله!