اعلام آمادگی حقیر برای مناظره!
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸   کلمات کلیدی:

                           

گفته می شود که تهیه کنندگان برنامۀ«دیروز،امروز ،فردا، پس فردا، پسون فردا»، در پی استقرار یک توده جوّ ایجاد شده در اطراف جناب آقای اسفندیار رحیم مشائی به خاطر برخی اظهار نظرات صادره از سوی ایشان، به دنبال ترتیب دادن مناظره ای با حضور مشارالیه برای روشن شدن برخی نقاط تاریک و احیاناً باریک می باشند. ما از این مناظره و کلاً از هر مناظره ای که منجر به تبیین اذهان عمومی و بر طرف شدن تشویش همان اذهان مذکور شود، به شدت چند ریشتر استقبال می کنیم. مناظره که حتماً نباید کارکرد دم انتخاباتی و روکم کنی رقیب داشته باشد.

دعوت به مناظره:

                  بیاور هر آنچه که داری ز  زور

                                 که تا گفت و گویی شود جفت و جور

                   نظر کی خورد مرد صاحب نظر

                                        بگو لعنة الله علی چشم شور!

اعلام آمادگی: حتماً جناب مشائی از هر نظر آمادۀ حضور در این مناظرۀ احتمالی می باشند؛ چرا که همین دیروز ایشان در پاسخ به کسانی که وی را دعوت به سکوت کرده اند، گفته است که هرچند احترام این عزیزان واجب است، اما دیدم اوجب آن است که من حرف بزنم. پس این از آمادگی رئیس دفتر رئیس جمهور برای حرف زدن که بالتبع از آن می توان وجود آمادگی برای شرکت در هرگونه مناظره را نیز نتیجه گرفت.

این میان فقط می ماند اعلام آمادگی طرف مقابل مناظره، که چون تا به همین ساعت ــ به جز شایعۀ اعلام آمادگی جناب مصطفی کواکبیان با آن بیان گیرا وشیواشان که تا حدی به مرحوم ملک المتکلمین پهلو می زند و ظاهراً حضور در مناظره دارد به شغل دیگر ایشان تبدیل می شود ــ از فرد دیگری اعلام آمادگی ندیده یا نشنیده ام؛ فلذا روز روشن و با جسارت و جرأت هرچه تمامتر و بنا به دلایل قرص و محکم زیر، آمادگی شدید خود را برای حضور در مناظره با آقای رحیم مشائی اعلام می نمایم. ادلّۀ و براهین مورد ادعای کمترین برای شرکت در مناظره بالا به قرار زیر است. لطفاً به زیر نگاه کنید:

1ــ تجربه در طنزپردازی: نظر به درازنا و پهنای باند حضور حقیر در عرصۀ طنز معاصر و قدمت آن، می توانم با حرفهایم باعث تلطیف فضای مناظره و خارج شدن بحث از حالت خشک و خشن و خدای نکرده دست به یقه شدن غیرملموس شوم. تفکر اگر با تبسم همراه باشد، هم بحث را شیرین و دلنشین می کند و هم مخاطب بیشتری را بدون تخمه پای تلویزیون می نشاند. ای بسا که از میزان تماشاکنان فارسی وان مزخرف نیز کم گردد. الهی آمین!

2ــ صاحبنظر بودن: کمتر حوزه و حیطه ای  در مباحث فکری و فلسفی و فرهنگی و هنری و پزشکی و آپاندیس و فروش کلیه ....و غیره بوده است که وجود مبارک ما در این سالها که شرف حضور در قلمرو ادب و فرهنگ را داشته ایم، وارد آن نشده و نظری چیزی در آن ارتباط نداده باشیم. اسنادش هم موجود است. فقط هم اهل انتقاد نبوده ایم. در کنارش راهکار هم نشان دادیم. در این سالها به حدی صاحب نظر بوده ایم که به فرمودۀ جناب حافظ:«در نظربازی ما بی خبران حیرانند....»؛ منتهی ما کاری به حیرانی و سرگردانی آنها نداریم و کار خودمان را می کنیم.«من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند». تعارف نیست،واقعاً نمودم.

3ــ قصد سیاسی نداشتن: بنا به گواه خودم و سایر اهل قلم، هیچ انگیزۀ سیاسی در سر حقیر نیست و اگر مختصر طنزی می نویسم محض اشاعۀ طنز خالص و خنداندن مردم همیشه در صحنه است، ولاغیر. نه می خواهم نمایندۀ مجلس شوم و نه خدای نخواسته کاندیدای ریاست جمهوری. انگیزه هایم صرفاً ادبی است.  بی ادبی و سیاسی نیست. مگر کسی ناغافل هل دهد که بیفتیم وسط گود که از شخصیت عاقل و بالغ ما بعید می نماید. ما توی محل، پیش در و همسایه آبرو داریم. حالا زن و بچه به کنار!

4ــ همراه نداشتن: بنده به جز همین همراه اولم که آن را هم پیش از شروع  مناظره جهت نینداختن پارازیت در وسط بحث، در نطفه خاموش می نمایم؛ هیچ همراه دیگری نخواهم داشت. این در حالی است که بسیاری از مناظره کنندگان(به خصوص درمناظرات  انتخاباتی ریاست جمهوری سالم سال گذشته) علاوه برخودشان، یک چهل ــ پنجاه نفری از آشنایان و هواداران و مشاوران و کف زنان و کف کنان و صلوات فرستندگان را نیز با خودشان به همراه می برند و آنها را بیخ گوش استودیوی محل ضبط و پخش مناظره مستقر می کنند. در صورتی که بنده همان طور که عرض کردم فقط یک فقره تلفن همراه اول به همراه دارم. چون بنده در عمل معتقدم که با وجود همراه اول هیچکس تنها نیست.

 


از مکتب ایرانی تا مکتب مشائی!
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٤   کلمات کلیدی:

 نظریه پردازی یکی از مراحل مهم تحقیق و پژوهش علمی است که برخورداری از عقل و علم و تجربه، از لوازم اولیه و از اهمّ واجبات آن به شمار می رود؛ که اگر این طور نبود، عمّۀ ما هم هر وقت خاب نما می شد یک نظریه ای چیزی از خودش صادر می کرد. همین عمّۀ ما که ذکر خیرش رفت، خیلی به تخصص اعتقاد ندارد؛ بیشتر طالب جسارت است. اگرچه موجب خسارت باشد. همیشه هم در پایان عرایضش می گوید: زیاده جسارت است!

نظربازی:

              در نظر دادن ما اهل نظر حیرانند

                            ما چه کم داریم از آنها که سخن پرّانند؟

دیروز جمعه با این که رفیق ما تعطیل بود، اما ورودش به موضوع مورد بحث ما (مانحن فیه علما!) که تعظیل نبود. تا دید و شنید که از نظریه پردازی حرف به میان آوردیم؛ پابرهنه به میانۀ میدان سخن آمد که: حرفی چنین میانۀ میدانم آرزوست!....ما هم شرط ادب به جا آوردیم و گفتیم: بفرما!...

می گوید(بالبخند): شنیدی یکی از بزرگان اهل خرد، برای خودش هی نظر می دهد؟....

می گویم(بالبخندمتقابل): اگر منظورت نطریۀ «مکتب ایرانی»است که از سوی ایشان به جای«مکتب اسلامی» مطرح شده؛ باید خدمت مستطاب حضرتعالی عرض کنم که در چند روز گذشته عرایض ایشان ــ مثل موارد دیگری از عرایض ایشان در گذشته ــ بحمدالله با انبوه مخالفت بسیاری از اعاظم و اکابر اهل علم و دین و معرفت و متخصصان اسلام شناسی مواجه شده است که می شود گفت: همه اینور، اوشون اونور!

می گوید(لبخندزنان): ولی خوشم می آید که ایشان حتی یک قدم هم از نظریّۀ خود عقب ننشسته؛ با این که این همه دلیل و برهان در ردّ آن آوردند. قاطعیت را داری؟

می گویم(اندیشمندانه): بنده نمی گویم؛ حضرت مولانا می گوید:«هر درونی که خیال اندیش شد/چون دلیل آری،خیالش بیش شد»!.....

می گوید(با لبخند): احسنت!....

می گویم(با تواضع): خواهش می کنم؛ قابلی نداشت.

می گوید(با بدجنسی): به خودت نگیر؛ منظورم جناب مولانا بود.

می گویم(با جدیت): حالا منظور؟....بالاخره می فرمایی که چرا وارد این معقولات شدی؟

می گوید(باقاطعیت): یک بستۀ پیشنهادی جدید دارم!....درِ نظریه پردازی که بسته نیست؟

می گویم(با احتیاط): نخیر، درش باز است؛ ولی حیای شما هم که ان شاءالله سرجاش است. پس بفرما!

می گوید(باتبختر): می خواهم مکتبی با عنوان «مکتب مشائی» پیشنهاد بدهم. بعید است با مخالفت رو برو شود؛ چون من بیش از پنج سال خالص است که روی این پروژه، ببخشید روی این نظریه، کار علمی و عملی و عینی کردم. همچین بی گدار به آب نزدم.

می گویم(باکنجکاوی): حالا یک کم توضیح می دهی که چگونه به این نظریه رسیدی؟....خدای نکرده، نظردزدی که نیست؟!

می گوید(اندیشمندانه): دست شما درد نکند. هر وصلۀ ناجوری که به ما بچسبد، این یکیش دیگر نمی چسبد. چسباندن هم حدی دارد برادر من!.... من در سوابق این مکتب کار کردم دیدم که در یونان باستان در زمان ارسطاطالیس مرحوم، گاهی چون ارسطوی حکیم در حال راه رفتن سخنرانی می کرده وبه مسائل شاگردانش که دنبالش می آمدند، پاسخ می داده و بحث و جدل می کرده است؛ به این روش و شیوۀ مباحثۀ علمی وی اصظلاحاً«مشائی» و به طرفداران ایشان«مشائیون» می گفتند.

می گویم(باعجله): وقت نیست. حالا منظور؟

می گوید(باشتاب): حتماً باید بازش کنم؟ خب منظورم معلوم است پدر آمرزیده! من با ارائۀ «مکتب مشائی» می خواهم کسانی را که عادت دارند در حال راه رفتن و از این جلسه به آن جلسه رفتن، در هنگام سخنرانی ــ که همان سخن راندن است ــ از خودشان نظریه های آن چنانی صادر کنند؛ در زیر مجموعۀ این مکتب تعریف و دارای تابلو کنم که تکلیف همه با این مکتب مثل سایر مکاتب نظری موجود دارای مجوّز از وزارت کشور و مشائیّون عضو آن روشن باشد و این جور مواقع خیلی  ناراحت نشوند و  سخت نگیرند و بگذارند به حساب جاری نظرات شخصی و مخصوص این مکتب؛مثل سایر مکاتب. لهذا در این جور مواقع فقط کافی است زیر گوش اکابر و اعاظم علمای قوم  گفته شود که طرف مشائی است.

می گویم(بالبخند): احسنت!....

می گوید(باتواضع): خواهش می کنم. قابل شما را نداشت.

می گویم(بابدجنسی): به خودت نگیر؛ منظورم جناب ارسطوست!  

 


قربون خبرنگار برم من!
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٦   کلمات کلیدی:

                               

امروز، روز ماست. روز خبرنگار.  روزی که خبرنگار هنرمند، قدر بیند و بر صدر نشیند و حلوا حلوا شود. در این روز خجسته، جایگاه خبرنگار، روی تخم چشم مردم و مسؤولان قرار دارد و خدای نکرده در این روز گرامی اگر کسی به خبرنگاری بگوید که بالای چشمت ابروست؛ حسابش با کرام الکاتبین است. خداوند هم خبرنگارانی دارد که اخبار مربوط به بندگانش را ثبت و ضبط می کنند. عتید و رقیب؛ از جملۀ این خبرنگاران اند. فلذا در این روز، هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست. ملاحظه بفرمایید:

از چپ: وزارت ارشاد با ارسال پیامکی در عصر غمگین جمعه به خبرنگاران عرصۀ مطبوعات و رسانه، به آنها اعلام کرد که به مناسبت روز خبرنگار، کارت شار‍ژ خرید کتاب به آنها داده می شود که می توانند برای دریافت آن به معاونت مطبوعات داخلی مراجعه کنند. این کارت به مناسبت های مختلف قابل شارژ است و می تواند به دفعات، خبرنگاران را شارژ کند.

از راست: رئیس جمهور که از مدتها قبل اعلام کرده بود که برای خبرنگاران یک بستۀ حمایتی پیشنهادی در نظر گرفته است؛ دیروز پرده از این راز بزرگ برداشت و مژده داد که قرار است به خبرنگاران مجرد 300 هزار تومان و به خبرنگاران متأهل 400هزار تومان اهدا نماید.(تفاوت میان همسر داشتن یا نداشتن، مبلغ 100 هزار تومان است که می تواند مشوّق مقوّی جوانان خبرنگار برای دست زدن به عمل ازدواج باشد.)

در مقام آرزو: ای کاش تمام روزها روز خبرنگار می بود تا خبرش مثل توپ در همه جا می پیچید و کارت خبرنگاری بیشتر از کارت معروف«میتی کامان» یا کارت های مهم و راهگشای دیگر، خرش می رفت. البته از قدیم الایام رسم ادب این بوده است که دندان اسب پیشکشی را نمی شمردند. الآن هم نمی شمارند. لهذا ما فعلاً به همین روز عزیز محض نمونه اکتفا می کنیم و در صفحۀ تقویم روی میز کارمان در این روز که نوشته است«روز خبرنگار»؛ با یک خط قشنگ و مامانی تمیزمی نویسیم: قربون خبرنگار برم من!...

قربون صدقه رفتن منظوم:

                      عزیز دورت بگردم

                                    نمی خوای، برمی گردم!

آخرین خبر واصله: یک طنزنویس معلوم الحال ــ که نخواست نامش فاش شود ــ در کمال تواضع اعلام کرد که علاوه بر هدایای فوق الذکر اختصاص یافته از سوی مسؤولان مملکتی؛ ما جامعۀ طنزپردازان همیشه در صحنه نیز چون عجالتاً دستمان خالی است، حاضریم در عوض در تمامی طول سال، دست خبرنگاران عزیز را در چهارچوب موازین اعلام شده متعارف به شدت بفشاریم و هر خبر طنز آمیزی که داشتند، آن را تبدیل به سوژه کنیم و چنان بپرورانیم که هیچ زیتونی را این طوری نپروریده باشند!....«الجود بالموجود، فوق الجود» که گفتند؛ یعنی عدل،همین که ما الساعه در خدمت شما فرض وعرض کردیم!

سعدی فرماید:

           نظری به دوستان کن، که هزار بار از آن به

                                که تحیّتی نویسی و هدیّتی فرستی

بعدی فرماید: بابا، تو دیگه کی هستی؟!....

 

 


طنز و تبسم رادیو اکتیو!
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠   کلمات کلیدی:

                               

(1)

جشنوارۀ طنز «خارستان» استان کرمان تا 30 /12 بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار، به طول می کشد و به «خوابستان» می گراید؛ اما با حضور گرم و ستودنی مردم، صحنه خالی نمی شود تا برنامه تمام شود. داریم شام آخر را حیف و میل می کنیم که از رادیو جوان تماس می گیرند که برویم روی آنتن. فی المجلس می رویم. در بارۀ دلایل افت خرید کتاب نکاتی را به طنز در دل شب کویری کرمان عرض می کنم. اواخرش را که دارم صحبت می کنم، در حال سوار شدن به خودرو هستم به همراه جمعی از اهل طنز که یک و نیم شب شام خوردند و حالا عازم مهمانسرا هستند؛ چون30/5 صبح دوشنبه به سمت تهران پرواز داریم. گفت و گو با رادیو را تمام می کنم و داخل خودرو جمعی می نشینم. داخل هواپیما به دوستان می گویم: شمارۀ پرواز را به خاطر بسپار/ هواپیما رفتنی است!

(2)

از 8 صبح که به خانه رسیده ام، تا 30/ 10 یک چرتی می زنم که مگر اندکی جبران مافات شود. با زنگ تلفن همراه از خواب خوش تا چنر متر فاصله از سطح دریا به هوا می پرم. خیال می کردم که ما از بس نپریدیم، پریدن یادمون رفته....اما ظاهراً که نرفته!....از رادیو ایران تماس می گیرند که:«پس یادداشت وی‍‍ژه نامه جشنوارۀ طنز و تبسم چی شد؟». چند روز است که در تعقیب من علاف اند بنده های خدا(و البته متقابلاً!).....خواب آلود یک چیزهایی بر روی لپ تاپم تایپ می کنم و یک ساعت بعدش به نشانی الکترونیکی دوستان می میلم!....طنز«رادیو»اکتیو، عنوان آن است. عادت و انگیزۀ من این است که از هر حرکتی در راستای ترویج طنز و ترویح روح طنزپردازان استقبال کنم.

(3)

بعد از دو سال یادم می آید که ما در شمال ایران یکسری شهرهای خوش آب و هوا هم جهت تمدد اعصاب و تجدید کل قوا و لذت بردن از اکسیژن انبوه داریم. فلذا راهی شما می شوم. توی راه هستم که از یک برنامۀ رادیویی زنگ می زنند که حاضرید برویم روی آنتن؟....خسته و کوفته ام؛ بلاتشبیه عین کوفته!....جسارتاً عرض می کنم که گرچه روز تولد من 6 مرداد است و موضوع شما هم تولد است؛ اما اولاً که تلفن لاکردار به سختی آنتن می دهد؛ در ثانی مورچه چی هست که فشار خونش باشد؟...سالها پیش خودمان ضمن یک طنز تغزلی فرموده بودیم: به زادروز من ای دوستان، سیه پوشید/چه جای جشن تولد برای تبریک است؟!...گفتم که اگر برویم روی آنتن و من حرف بزنم، احتمال پرت شدن ماشین در درّه هست. بس که پرت حرف می زنیم. این طوری بود که از پخش مستقیم طفره رفتم و به شمال رفتم.

(4)

ما ز بالاییم و بالا می رویم. سوار تله کابین نمک آبرودم که تلفن زنگ می زند. از رادیو ایران است. آدرس می خواهند که کارت های دعوت به جشنوارۀ طنز و تبسم را بفرستند. روی هوا جواب می دهم که بدهند نگهبانی دم در مراسم، از آنها می گیرم. البته اگر به سلامت رسیدم تهران. نمک، آبروی طنز است و من در نمک آبرود به این دقیقه می اندیشم که چرا هنوز نیز طنز و فکاهه را به یک چشم نگاه می کنیم؟ کمبود چشم داریم یا چشم ها را باید ــ با محلول استریل ــ شست؟....قول می دهم که به هر مکافاتی شده، خودم را به برنامه برسانم. می گویند که آقای سعید توکل(نویسنده و تهیه کننده برنامه جمعه ایرانی) سفارش کردند که حتماً کارت ها به دست شما برسد. یاد مرحوم «دکارت» می افتم و زیر لب مثل برادر نکته پردازم تکرار می کنم که:«من کارت دارم، پس هستم ــ دکارت!»

(5)

ظهر جمعه، خسته و خواب آلود از سفر برگشت می خورم. هنوز از گرد راه نرسیده که سیم صدا می کند. خانمی از رادیو ایران است که گویا در حاشیۀ جشنواره، قصد ساخت یک مستند صدادار دارد. چمدان را زمین می گذارم و به پنج تا سؤالش پاسخ کوبنده می دهم و از این تعامل شبانه روزی رادیو با اهل فرهنگ و ادب و طنز قدردانی می کنم و زیر لب چیزهایی می گویم که فقط خودم حرف دهنم را می فهمم. یکی از پرسش های عمیق فلسفی این است:« شما به چی می خندید؟»....می گویم: به خودم که دارد اشکم در می آید!....یادم می آید که باید خودم آشپزی کنم. ناهاری سر هم می کنم و دهن معده را می بندم. آنگاه می نشینم طنز فردا صبح روزنامه جام جم را می نویسم:«پیامک های ناخواسته!».... و راههای جلوگیری که یکیش مراجعه به مخابرات و درخواست قطع ارسال این گونه پیامک های یکطرفه است. عشق به زور و میل و پیامک به چمبه نمی شود.

(6)

محل جشنوارۀ«طنز و تبسم» رادیو ایران در ساختمان محل اجلاس سران است. این بار قرار است به اصطلاح، برخی از سران طنز گرد هم آیند و از 5 طنزپرداز رادیویی به انتخاب مردم همیشه در صحنه تجلیل شود. پیش از آن که تحلیل شوند. این قبیل مراسم قبل از هرچیز ثابت می کند که بر خلاف آن شایعۀ معروف که « ما مردۀ بد و زندۀ خوب نداریم»؛ زندۀ خوب و بلکه عالی هم داریم که ان شاءالله خداوند متعالی بفرماید. مراسم با سخنرانی شروع می شود. یک آهنگ طنز پخش می شود. یک سخنرانی دیگر و سپس یک آهنگ طنز دیگر. آنگاه آقای مشایی وارد می شود و مجری خانم به شور در می آید که:« ایشان امروز سالن متبرک اجلاس را با قدمهایشان متبرک تر کردند.». ناخواسته، من ِ اهل طنز، تبسم می زنم. خیلی از خوشآمد گویی خوشم می آید. در ادامه یک سخنرانی دیگر و باز یک نماهنگ طنز دیگر. با خودم عرض می کنم:«دور چون با اهل طنز افتد، تسلسل [یا تفنن] بایدش»!....جای یک اجرای زنده توسط خود بروبچه های گروه جمعه ایرانی برای مردم مشتاق خالی بود. خانم های برنامه هم که انگار مرخصی رفته بودند. آدم خیال می کرد هر که مرد است، در جمعه ایرانی است. احتمالاً صداهای زنانه نیز کار مردهاست که چند پرده پایین تر می گیرند. 

(7)

در تقدیر پنج نفر از طنزپردازان رادیویی است که مورد قدردانی قرار بگیرند که فی المجلس می گیرند. بعضاً نیستند، اما بقیه هستند. و سرانجام نیز تعداد پنج نفر که از قرار معلوم منتخب مردم هستند مثل سایر انتخابات مردمی، مورد تجلیل قرار می گیرند. به آنها لوح تقدیر و تندیس جشنواره داده و مبلغی کمک هزینه سفر حج داده می شود که رقمش اعلام نمی شود تا خدای نکرده ریا نشود. برای این پنج نفر،چهار پنج نفر هم به عنوان اسپانسر برنامه بر روی سن حضور دارند. هرگز حدیث حاضرغایب شنیده ای؟....من در میان جمع و دلم جای دیگر است. یاد هنرمند دوست داشتنی«احمد شیشه گران» می افتم که کلنگ اولیۀ برنامه« صبح جمعه با شما» را زد. همین برنامه ای که الآن توی منزل،«جمعه ایرانی» هم صدایش می زنند؛ اما هیچ نامی از وی برده نمی شود. این روزها آلزایمر بیداد می کند. با خودم مثل حضرت حافظ می گویم:«شادی همه لطیفه گویان صلوات». فقط خودم صلوات می فرستم. البته خوشبختانه کلّ جشنواره صلواتی است. اگر هم خرجی روی دست کسی گذاشته، از ناحیۀ دادن تی شرت و شام آخر بوده است. به هر حال، خوش گذشت ولی کمی خشک گذشت.