یک گفت و گوی تلفنی از هزار کیلومتری!
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٥   کلمات کلیدی:

                       

 

 طنز دیروز و امروز، در گفت‌وگو با سردبیر هفته‌نامه گل‌آقا

 

               هر چه می‌خواهد دل طنزت بگو!

 

 

                                                      سید مصطفی صابری

 

بیش از یک دهه است که او را می‌شناسم، با ستون‌هایی در «گل‌آقا» مثل «تک‌وپاتک»، «عکس‌ومکث» و بعدتر از آن در برنامه‌های کوتاهی که در تلویزیون یا رادیو داشت. «رضا رفیع» سردبیر هفته‌نامه گل‌آقا بود، هفته نامه‌ای که سال‌ها مردم در هوای آن تنفس کردند. به بهانه سالگرد درگذشت مرحوم «کیومرث صابری» گل‌آقای مردم ایران، قرار بود گفت‌وگوهایی با اذناب آبدارخانه‌اش داشته‌ باشیم که هرکدام به دلیلی میسر نشد،‌ گفت‌وگو با رضا رفیع هم در وقت‌های اضافه مهیا شد و به آن پرونده نرسید و این شد که امروز در خدمت شما هستیم با گفت‌وگویی با رضا رفیع، استاد دانشگاه [انگار که دانشجوی فوق بودن به ما نمی آید!] و طنز پرداز معاصر.

رضا رفیع با حضور استادان بسیاری در 30 سالگی سردبیر گل‌آقا شده بود. مدت کوتاهی توفیق همکاری با ایشان را در صفحه «همشهری سلام» روزنامه خراسان داشتم؛ از ادبیات شفاهی جالبی برخوردار است، به‌طوری که معمولی‌ترین صحبت‌ها را هم با تکیه بر «بوستان» و «گلستان» و با رعایت کامل مولفه‌های طنز گل‌آقایی می‌زند،‌ هرچند کلام بسیار شیرین او در پس تنظیم مختصر و خلاصه این گفت‌وگوی طولانی توسط اینجانب ذبح شده، اما باز هم گپ شیرینی را پیش رو دارید، به‌خصوص اگر از خوانندگان قدیمی گل‌آقا باشید. تتمه پرونده درباره طنز گل‌آقایی با این مصاحبه شیرین پایان یافت!

 

 

آقای رفیع، چه شد شما گل‌آقایی شدید؟

 

* بودم آن روز من از طایفۀ درد کشان/ که نه از تاک نشان بود و نه از تاک نشان. من از موقعی که خودم هم بی‌خبر بودم ژن و کروموزوم طنز در ساحت وجودم بود و اطرافیان مدام می‌گفتند. اما گره خوردگی من با گل‌آقا اگر به ازل برنگردد، ‌مربوط می‌‌شود به رابطه کاری برادرم با جناب صابری، خودم وقتی در شهر تربت بودم خواننده گل‌آقا بودم و از همان جوانی برای گل‌آقا مطلب می‌نوشتم و می‌فرستادم. بعدا با ورودم به تهران به جمع آبدارخانه هم پیوستم.

 

مشتری «دو کلمه حرف حساب» روزنامه اطلاعات بودید؟

 

* من از همان اول در سال 63 که این ستون زیبا چاپ شد من خواننده‌اش بودم. در آن مقطع برادرم سردبیر اطلاعات بود. از همان زمان من تحت تاثیر طنز گل‌آقایی قرار گرفتم و با حضورم در گل‌آقا و برخورد نزدیک‌تر اثرگذاری طنز گل‌آقا بر من بیشتر شد. هر چند در این اثرپذیری تعمدی نبوده و هدف من گرته برداری محض نبود.

 

آقای رفیع، جنس کلام شما به جنس قلم‌تان و نوع طنز گل‌آقایی هم نزدیک است، مثلا ًالان هم مثل همان ستون‌هایی که در گل‌آقا داشتید صحبت می‌کنید!

 

* بالاخره من از سال 79 تا 81 که مسؤلیت تحریریه را به عهده داشتم و مطالب همه همکاران را قبل از مرحوم صابری می‌خواندم و حق داشتم غیر از مطالب استاد منوچهر احترامی در مطالب بقیه دخل و تصرفی هم ببرم. مرحوم صابری معتقد بود کلمات مرحوم استاد احترامی‌ چنان با ظرافت و صرافت در کنار هم چیده شده که کمترین دست‌کاری در آن مثل دست بردن در مهره‌های یک گردن بند مروارید خواهد شد.

 

صحبت استاد احترامی شد، برای من خیلی جالب بود که ایشان با این سن زیاد، این قدر به روز بودند و به تمام مسائل روز مثل اینترنت، بازی‌های رایانه‌ای و انواع ادبیات شفاهی جوانان نسل سوم به طرز شگفت‌انگیزی مسلط بودند.

 

* البته عجیب‌تر خواهد شد وقتی بدانید ایشان در زمینه ادبیات کودک و نوجوان هم آثاری با چاپ‌های میلیونی داشتند که گل سرسبد آن‌ها داستان‌های «حسنی» است. هنوز که هنوز است بعد از 2 دهه چاپ‌های زیادی از آثار ایشان آن هم بدون اجازه چاپ می‌شود و این موفقیت زیادی است که نویسنده‌ای که سنگین‌ترین قلم را برای بزرگ‌ترها و خواص در زمینه طنز تخصصی و مبتنی بر متون کلاسیک دارد بعد در زمینه ادبیات کودک دست به خلق آثار بی‌نظیری می‌زند که بسیار ماندگار است.

 

نکته بسیار جالبی که در مورد استادانی چون منوچهر احترامی و عمران صلاحی وجود داشت این بود که این دو بزرگوار تسلط عجیبی بر متون ادبیات کلاسیک کشور داشتند.

 

* این یکی از واقعیات‌های موجود در بسیاری از زمینه‌ها به خصوص طنز معاصر است، احساس می‌شود نسل فعلی در زمینه طنز ذوق، علاقه و استعداد زیادی هم دارند؛ اما حلقه مفقودی در کار این عزیزان است و آن پرداختن به متون قدیمی و تکیه به آن‌هاست. ظهور پدیده‌هایی چون اینترنت و این رویه ‌که هر چه می‌خواهد دل طنزت بگو! باعث شده ضمن استفاده از تبعات مثبت این پدیده‌ها تبعات منفی آن هم گریبان ما را بگیرد و طنزپردازان فراموش کنند پایه طنز ما در متون قدیمی مثل «گلستان»، ‌«قابوس‌نامه» و یا طنزهای اختصاصی مثل آثار «عبید زاکانی»، نهفته است. حتی آثار امثال «پائولوکوئیلیو» هم در آثار شرقی مثل «هزار و یک شب» نهفته است، اما طنز ما با مسائل روزمره و سطحی در آمیخته است.

 

به نظر شما مرز بین طنز، جک و اس‌ام‌اس مخدوش شده است؟

 

* نداشتن پشتوانه و استفاده نکردن از این ذخیره بزرگ باعث شده که مرزهای طنز مثل قدیم قابل تفکیک نیست و طنز و فکاه و هزل و هجو و... همه با هم قاطی شده‌اند، و طنزپردازان جدید فکر می‌کنند صرف شکستن حروف یا بازی با کلمات مطلب طنز خواهد شد، ‌اما وقتی اندیشه‌ای در پس کار نباشد مطلب هم لوس می‌شود و هم لوث! طنز شده الفاظ محاوره‌ای و کوچه بازاری که نمی‌توان نام طنز را بر آن گذاشت!

 

مرحوم صابری در گل‌آقا همان رویه‌ای را که قبل از انقلاب در «توفیق» تجربه کرده بودند ادامه دادند یا از اساس تجربه جدیدی را پایه‌ریزی کردند که مانندی نداشت؟

 

* به هر حال مرحوم صابری پرورش یافته توفیق بود و در آن‌جا معاون سردبیر و ویراستار آثار دیگران بوده و ستون «8 روز هفته» را هم می‌نوشته است. اما طنزی که آقای صابری می‌نوشت از نظر محتوایی و ادبی تفاوت زیادی با طنزهای دیگر در توفیق داشت. توفیق که سال 50 تعطیل شد و آقای صابری هم دیگر تا بعد از انقلاب طنز نمی‌نوشت و با مرحوم شهید «رجایی» همکاری داشتند تا در سفر حج ستونی را برای نشریه «بعثه» می‌نویسد و کار طنزنویسی را در اطلاعات از سر می‌گیرد. مرحوم صابری طنز را از توفیق آغاز کرد و دانسته‌های خود را به آن افزود و با شرایط بعد از انقلاب تطبیق داد و تعریف جدیدی از طنز را در بعد از انقلاب ارائه داد.

 

مؤلفه‌های طنز گل‌آقایی دقیقا شامل چه چیزهایی می‌شد؟

 

* مهمات اصول و مبانی طنز گل‌آقایی را شاید بتوان در شاخص اصلی تقسیم‌بندی کرد و بقیه فروع آن خواهند بود، طنز گل‌آقایی بر پایه ادیبانه نوشتن و نجیبانه نوشتن استوار بود. طنز گل‌آقایی باید مبتنی بر متون کهن باشد و پشتوانه قوی داشته باشد و نجیب نوشتن بر می‌گشت به این که مرحوم صابری طنز را وسیله‌ای برای کینه‌ورزی و قلع و قمع نمی‌دانست. طنز گل‌آقایی گونه‌ای از شوخ طبعی است که باید هم معایب و هم محاسن را مطرح می‌کرد، لزوما هم طنز فقط با نقد گره نخورده است. در این سال‌ها بسیار اتفاق افتاده بود که مسؤلان بزرگ به خاطر همین نجیبانه بودن طنز گل‌آقایی با آن ارتباط برقرار می‌کردند و حتی کاریکاتور خود را در منزل می‌بردند، مثلا مثل دکتر «ولایتی» و دکتر «حبیبی»!

 

این برخوردهای خوب، ناشی از ظرفیت بالای مسؤلان آن موقع بود یا به خاطر شناختی بود که از مرحوم صابری داشتند؟

 

* هر دو مورد دخیل بود،‌ مثلا دکتر حبیبی هم شخصیت سیاسی داشتند و هم درک بالایی از هنر و ادبیات داشتند و طنز را می‌شناختند و می‌دانستند که مرحوم صابری هم با حسن نیت به دنبال طنزی است که تجربه فاخری است. سختی کار گل‌آقا هم همین جا بود که چون فاخر بود خطوط قرمز مسائل سیاسی و اخلاقی را رعایت می‌کرد و برای اثرگذاری طنز، گل‌آقا صنایع ادبی را جایگزین چنین ابزاری می‌کرد. به نظر من همین‌ها دلایلی است که باعث می‌شود طنز گل‌آقایی حائز این شرایط باشد که حتی در دانشگاه‌ها هم تدریس شود.

 

موافقید که تصمیم مرحوم صابری برای تعطیلی هفته‌نامه باعث شد در اوج خاطره خوبی از گل‌آقا در ذهن مردم بماند و ادامه کار پس از فوت ایشان با چاپ دوهفته‌نامه کمی خاطره خوب مردم را خدشه‌دار کرد؟

 

* به اعتقاد من فقط در حوزه طنز کودک یعنی «بچه‌ها‌گل‌آقا» کار مجموعه باید ادامه پیدا می‌کرد، آقای صابری طنز را در قله‌ای تعریف کرد که لازمه ادامه پیدا کردنش حضور خود ایشان در راس آبدارخانه در کنار امثال «فرجیان»، «ابوالفضل زرویی»، «عمران صلاحی» و... بود. بعد از فوت مرحوم صابری بسیاری دیگر از چهره‌ها هم یا فوت کردند یا از مجموعه فاصله گرفتند و مجموعه دچار ریزش شد.

 

ماجرای سوپاپ بودن گل‌آقا برای نظام را قبول دارید؟

 

* چیز پنهانی نبود، خود ایشان هم به شوخی می‌گفت، اصلا طنز دریچه و روزنه‌ای است برای جامعه که می‌تواند با طرح بسیاری از مسائل قابل انتقاد به شیوه‌ای سالم و ادیبانه و قانون‌مند مسائل را به مردم و مسؤلان منتقل کند قبل از آن‌که آن مشکل به موج اعتراض تبدیل شود. بالاخره آقای صابری خودش از حلقه مسؤلان سیاسی بود. مثلا وقتی «ناصر پاک‌شیر» و یا دیگر طراحان برای روی جلد اتود می‌زندند مرحوم صابری با افرادی که قرار بود روی جلد بروند تماس می‌گرفت و مشورت می‌کرد. البته مرحوم صابری همیشه سعی می‌کرد جانب انصاف را رعایت کند. مخصوصا که همه جلد گل‌آقا را می‌دیدند حتی اگر نمی‌خریدند.

 

قبول دارید ذائقه طنز مردم پائین آمده، نه فقط طنز مکتوب، در سینما هم همین‌طور؟

 

* برای جامعه ما و مسؤلان فرهنگی اتفاق خوشایندی نیست که ما حتی یک نشریه طنز هم نداریم. در خیلی از کشورهای دنیا که ما رفتیم روی کیوسک‌هایشان پر است از نشریه طنز! امثال من که جشنواره‌های سراسری طنز برگزار می‌کنیم می‌دانیم که چه‌قدر استعداد داریم که فقط در جشنواره‌ها ظهور می‌کنند و متاسفانه زنده به گور می‌شوند. امیدوارم مسؤلان کمک کنند تا نسل فعلی طنزپردازان را که به اینترنت رو آورده‌اند را در پاتوق‌های بهتری جمع کنند تا بتوانند از پیشکسوتان هم استفاده کنند. نشریه طنز نماد آزادی بیان و نقد پذیری مسؤلان است.

 

از افطاری‌های گل آقا هم بگویید؟ چه طور از همه جناح‌ها شرکت می‌کردند؟

 

* اجتماع نقیضینی بود که فقط از طنز فرا جناحی گل‌آقا که از همه انتقاد می‌کرد بر می‌آمد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

توضیح: این گفت و گو (که ظاهراً کمی مفصل تر از اینها هم بود که هست) روز پنجشنبه مورخ پنجشنبه ۶ خرداد ١٣٨٩ در ضمیمۀ «جیم» روزنامۀ خراسان، شمارۀ ١٧۵۶٠چاپ شد که عدل مصادف بود با اجلال نزول وجود مبارک ما و جمعی دیگر از جماعت اهل طنز از برای طنزاندازی از سوی جشنوارۀ ملی جوان ایرانی در مشهدالرضای رفیع الدّرجات.(البته این سفر بهانه ای وزین بود که خود را به تربت حیدریه،زادگاه شریفمان، برسانیم و به دستبوسی مادر نائل شویم که بس دلتنگ ایشان بودیم.ایشان را نمی دانم!)....راستی، خیلی این مصاحبه را جدی نگیرید. سوای آن قسمت هایش که باید جدی بگیرید! در ضمن، تیتر و روتیتر مصاحبه نیز مال ما نیست؛ انتخاب خود روزنامۀ خراسان است و ما نخواستیم که با تغییرش، دخل و تصرف عدوانی کرده باشیم. وگرنه حداقل روتیترش را می زدیم از بیخ عوض می کردیم؛کردنی!


زبان درکشیدن و فیلترینگ!
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩   کلمات کلیدی:


پنجشنبه شب گذشته(شب جمعه سابق!) توفیقی ادبی دست داد تا به اتفاق تنی چند از طنزپردازان معلوم‌الحال کشور، در محفلی به مناسبت «نخستین جشنوارة جوان ایرانی» که از سوی سازمان ملی جوانان برگزار می‌شود؛ در وسط اصفهان نصف جهان، در میدان نقش جهان به قرائت اشعار طنز خود بپردازیم تا بلکه مردمان این شهر نیز از فرط تفکر و تبسم، روده بر شوند. جمعیت چنان موج می‌زد که جای سوزن انداختن نبود. مگر سوزن چینی! هیأت همراه خودمان در این سفر استانی، تقریباً نصف سالن را پر کرده بود.

بیت ساختگی:

              چنان پر شد فضای سالن از دوست
                                 که طنز خویش گم شد از ضمیرم
              ببین حاجت به خنده تا کجاهاست
                                         الهی من واسه ملت بمیرم!

جماعت طنزپرداز عموماً در کمال صحت و سلامت عقل بر این نکتة اساسی و اصولی واقفند که هر چیزی را در هر جایی نمی‌شود خواند. حتی اگر از سابق هم سفارش نکرده بودند که: «هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد»؛ باز این‌قدر خودمان گوشی دستمان بود که چه کار بکنیم که بقیه عزا نگیرند که چه کار بکنند.

فلذا در این جور مواقع که همه چی پخش زنده است و همه چی آرومه، مستحب است که طنزپرداز یکبار سرش را به سمت چپ خود برگرداند ببیند چه خبر است، یکبار هم به سمت راست خود؛ پس آنگاه تصمیم خود را بگیرد که چی بخواند یا چی نخواند. حالا بگذریم از آن معدود طنزپردازان رندی که ممکن است تصمیم بگیرند اصلاً چیزی نخوانند. چون شایع کردند سری را که درد نمی‌کند، دستمال نمی‌بندند. غافل از این که اگر پاکت سنگین باشد، غالباً می‌بندند. ولو خالی ببندند!

حتماً و حکماً آن حکایت معروف حضرت حافظ نافذالکلام را شنیده‌اید که در ضمن غزلی شیرین و دلنشین از دستش در رفت و گفت:

        گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
                                    وای اگر از پس امروز بود فردایی

حافظ بندة خدا، بی‌خبر از همه جا، کنار آب رکناباد و گلگشت مصلی نشسته بود داشت استراحت می‌کرد که یک دفعه خبر آوردند که چه نشستی که عده‌ای مغرض معلوم‌الحال برایت حرف درآورده‌اند که منکر معاد شده‌ای و عده‌ای عوام‌الناس هم دارند می‌آیند سمت رکناباد که دیوانت را فیلترش کنند. گفت بابا ما خودمان لسان‌الغیبیم؛ گفتند فایده‌ای ندارد. عده‌ای دارند سرو صدا و بلوا درست می‌کنند.
حافظ بیچاره دستپاچه شد و از ترس این که مبادا به او تهمت تشویش اذهان عمومی و و کفر و الحاد بزنند؛ سریعاً با همراه اول شیخ زین‌الدین ابوبکر تایبادی تماس فوری گرفت و از قضا در دسترس بود؛ چون در مسیر برگشت از سفر حج به شیراز رسیده بود. حافظ علاج واقعه را به او متوسل شد. شیخ گفت: از آنجا که نقل کفر، کفر نیست؛ فلذا قبل از این بیت مشکوک که مرتکب شدی، بیتی موجّه بیاور که به آن حالت نقل قول از دیگران بدهد. فلذا حضرت حافظ قبل از تذکر معاونت مطبوعاتی ارشاد وقت شیراز، بیتی بدان غزل افزود که:

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت

                                بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی

این از حضرت حافظ رفیع‌الدرجات؛ دیگر تکلیف ما و امثال ما که به شدت روشن است. با عنایت به همین تجربیات است که حقیر سراپا‌تقصیر در محیط طنزخوانی و طنزنویسی، معمولاً بیش از اندازة استانداردش اطراف و اکناف را می‌پایم تا فضا دستم بیاید. طوری که علاوه بر نگاه کردن به سمت چپ و سمت راست خود، محض احتیاط، کمی هم بالا و پایین را از نظر می‌گذرانم. بسیاری از بلیات سماوی است، نه ارضی. گرچه وجه مشترک هر دو عرضی است. بستگی به عرایض خود آدم دارد.

 عرضم به حضورتان که در این مجلس مورد‌نظر نیز تا سر مبارک را به قاعدة چند بند انگشت بالا گرفتیم، چشمتان روز بد نبیند؛ دیدیم که در سمت راست بالای سالن (بالاسر مجریان، امیرحسین مدرس و شهرام شکیبای غافل از همه جا؛ یعنی بالاسرشان!)، به خط درشت نستعلیق نوشته‌اند:

                                       «زبان درکش ار عقل داری و هوش»!

....ما را می‌گویید؛ کپ کردیم. نزدیک بود لالمونی بگیریم که مجدداً همان سر مبارک مورد اشاره را به سمت چپ بالای سالن برگرداندیم و دیدیم که در آن سو ادامة شعر چنین آمده است:

                              «چو سعدی سخن گوی، ورنه خموش»!

با خودمان عرض کردیم که: عجب!...پس علاوه بر خواجة شیراز، شیخ شیراز هم اهل فیلترینگ بوده است. منتهی خودفیلترینگی!....ظاهراً فیلتر کردن، سابقة طولانی دارد و مختص الآن نیست که همه چی حساب شده است. در داخل هر آدمی یک فیلتر به نام عقل عاقبت‌اندیش جاسازی شده است. از اینرو (یا از هر رو که شما حساب کنید) اگر خود شخص هرچند وقت یکبار فیلترش را با دست خودش در کمال ادب و احترام عوض کند قبل از آن که دیگران عوضش کنند (فیلتر و قبل آن فیترینگ!)؛ به صلاح و صواب نزدیکتر است.

می‌گویید نه؛ همین الیوم، همین مطلب حاضر را که از قضا در راستای عمل فیلترینگ هم هست، درسته تا ته می‌گذاریم داخل وبلاگ دیگرمان (کمی تا قسمتی جدی:
www.raffie.persianblog.ir)؛ اگر هیچ آدم عاقلی آمد یک مطلب صد‌در‌صد ادبی معقول را بزند فیلترش کند. تعجباشکال از خودمان است که لطایف‌الحیل طنازی را فراموش کرده‌ایم. مرگ بر آلزایمر! باید برویم یک دوره کلاس‌های فشردة سعدی را در ارتباط با طنز بگذرانیم. ما که رفتیم.

بیت فیلترینگ:
         او را خود التفات نبودش به فیلترینگ
                                من خویشتن دلیل بسی فیلتر شدم!

codex17
page

نمایشگاه گل همین پنج روز و شش باشد!
ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٢   کلمات کلیدی:

آن قدر زدیم باغ و راغ و گلشن و گلستان را با بیل و کلنگ و تیشه از بیخ خراب کردیم و به جاش قبرستان های عمودی را مثل نهال علف خرس بالا بردیم که حالا برای دیدن روی گل هم مجبوریم به موزه و نمایشگاه برویم. مثل همین نمایشگاه گل و گیاه که همین اردیبهشت ماه عنبرسرشت در بوستان گفت و گوی تهران (که در زمان حیات سیاسی زنده یاد خاتمی، مفاهیمی چون گل گفتن و گل شنفتن را تداعی می کرد!)بساطش پهن بود، در راستای همین معناست. البته این خراب کردن گلزار غیرسینمایی گویا سابقاً نیز در پاره ای از مناطق کشور تجربه شده است. اسنادش هم موجود است.

 

سند تخریب گلستان:

           چون که گل رفت و گلستان شد خراب

                                     بوی گل را از که جوییم، از گلاب

از فرمایشات خود ما:

           چون که گل رفت و شد گلستان برج

                                             اضطراراً گلاب می چسبد

 

برپایی این نمایشگاه گل و گیاه که البته مثل خود گل همین پنج روز و شش باشد،برای چندمین بار دارد انجام می شود و از هر جهت قابل قدردانی است. چرا که باعث توجه دادن خلق الله به انواع و اقسام گل  و در نتیجه آشتی ملی با طبیعت سبز می شود. گل آن قدر چیز خوبی است که حتی جماعت بلابل(بلبل های سابق!) نیز علیرغم داشتن صدای خوش و خدکفایی در زمینۀ معروفیت، به دوست داشتن گل افتخار می کنند. اگرچه عده ای در طول تاریخ نسبت به مراتب وفاداری آنها شک و شبهه انداخته؛ تا جایی که هشدار هم داده اند.

 

القای شبهه:

            وفاداری مدار از بلبلان چشم

                                           که هر دم بر گلی دیگر سرایند

گل بهترین هدیه خدا به آدمها و آدمها به همدیگر است. تا جایی که از عروسی گرفته تا عزا، گل سفارش می دهند و حتی روی قبر متوفی هم تاج گل می اندازند که حالش را ببرد. روی قبرش هم می نویسند:             

               هر گل که بیشتر به چمن می دهد صفا

                                             گلچین روزگار امانش نمی دهد

این شعر را زمانی در قبرستان شهرمان(تربت حیدریه) بر روی سنگ لوح یک قاچاقچی اعدام شده دیدم. و چون به چشم خودم دیدم که دستش از زمین و آسمان کوتاه است، فی البداهه فاتحه اش را هم خواندم.از قبرستان بیرون بیاییم. شگون ندارد.

اگر به عروسی ها هم نگاهی بیندازید، می بینید که همه چی با دادن یک شاخه گل یا دسته گل آغاز می شود. حتماً داستان آن عاشق مورد نظر ایرج میرزای شاعر را شنیده اید که برای رسیدن به معشوق محنت بسیار کشید تا لب دجله به معشوقه رسید؛ اما هنوز از گل رویش سیراب نشده بود که بنا به گزارش خبرنگار واحد مرکزی خبر، فلک لاکردار دسته گلی داد به آب.  سرتان را درد نیاورم. عاشق چون که دید این دسته گل چشم معشوقش را گرفته، چنان جوگیر شد که بدون استفاده از مایو و سکوی پرش و سایر مواد لازم، با سر داخل آب رودخانه شیرجه زد و برای نشان دادن ضرب شست،«جست در آب چو ماهی از شست».

 

منتهی چون آمار و ارقام غلطی از عمق آب به او داده بودند، یک دفعه دید که خواهر و مادرش جلو چشمش آمدند و فاتحه اش خوانده است...

              دید آبی است فراوان و درست

                                  به نشاط آمد و دست از جان شست

 با این حال، موفق به گرفتن دسته گل روی آب شد و آن را با تمام قوا به سمت ساحل معشوق پرتاب کرد که به نظر بسیاری از روانشناسان از صد تا فحش هم بدتر بوده است. در عین حال، متانت و سنگینی خود را از دست نداد و رو به معشوق خود کرد و...

                  گفت کای آفت جان سنبل تو

                                      ما که رفتیم بگیر این گل تو

                  جز برای دل بوش مکن

                                     عاشق خویش فراموش نکن

                   کنش زیب سر ای دلبر من

                                   یاد آبی که گذشت از سر من

 

نتیجه گیری منطقی: حالا که با خراب شدن گلشن و گلستان، آب از سر همۀ ما گذشته است؛ چاره ای جز رفتن به نمایشگاه گل و مشاهدۀ نامبرده در آن محل خاص نیست. به هر حال، در کار گلاب و گل حکم ازلی این است/کان شاهد بازاری، واین پرده نشین باشد.

 

نگاه نو: پرده را برداریم/بگذاریم که احساس هوایی بخورد!....(در اینجا ظاهراً شاعر خوش خیال ما از وضعیت آلودگی هوا بی خبر می باشد؛ وگرنه می گفت: پرده را بندازیم/نگذاریم که احساس هوایی بخورد!)

یک صاحب پرده: شما بهتر می فهمید یا آدم لطیفی مثل سهراب جون که وقتی می گوید پرده را برداریم؛ خب لابد یک چیزی می داند دیگر!...بد کرده در پرده گفته؟!

خیّامیّات:

             هست از پس پرده گفت و گوی من و تو

                             چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من!

 

 


مزاحمین خیابانی را می گیرند!
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩   کلمات کلیدی:

                            

نمی دانم مراحم بودن چه اشکالی دارد که بعضی ها مزاحم می شوند؟....فقط به خاطر یک نقطۀ ناقابل؟ به قول شاطرعباس صبوحی:نقطه هرجا غلط افتاد، مکیدن ادب است. سابقاً که امکانات نبود، به عوض پاک کن از عمل مکیدن استفاده می کردند. ایجاد مزاحمت برای دیگران از قدیم الایام به قدری در فرهنگ تربتی ما متروک و مطرود بوده و هست که وقتی می خواستند از کسی تعریف کنند، می گفتند:« بندۀ خدا آزارش به مورچه هم نمی رسد.»

 

در پرهیز از آزار:

                               میازار موری که دانه کش است

                                                که جان دارد و جان شیرین خوش است

 

خب، وقتی که ایجاد مزاحمت برای یک عزیز مورچه هم در فرهنگ ما شدیداً تقبیح شده؛ آن وقت چطوری بعضی ها حاضر می شوند موجبات آزار و اذیت دیگران را فراهم کنند و ککشان هم نگزد؟....آن هم با این که می دانند بنی آدم اعضای یک پیکرند. فقط گاهی استثنائاً به هم می پرند. فلذاست که باید با مزاحمان موجود در هر جامعه ای برخورد کرد و از آرامش و امنیت بیش از حد بقیه محافظت به عمل آورد. آخیش ش ش ش....مردیم از خوشی!

در همین راستا اطلاع یافتیم که گویا طرح مبارزه با مزاحمان خیابانی و نوامیس مردم از چند روز پیش در سطح شهر شدت گرفته است و بگیر بگیر است. واقعاً مگر این مزاحمین نوامیس، خودشان ناموس ندارند یا دارند، رو نمی کنند؟ در همین ارتباط قرار است که خودروهای افراد مزاحم به مدت 2 ماه توقیف موقت شود تا شخص مزاحم بفهمد که یک من آرد چندتا فطیر می دهد. از قرار معلوم، بررسی ها نشان می دهد که بیشترین مزاحمت ها برای خانم هایی صورت می گیرد که پوشش ظاهری مناسبی ندارند و اصطلاحاً شل حجاب می باشند.

در عکس هایی که خبرگزاری ها منعکس کرده اند، اتومبیل های این افراد در کنار خیابان متوقف شده و بر روی آنها کاغذی با عبارت درشت«مزاحمین نوامیس» قرار داده شده است تا مایۀ عبرت سایرین گردند. اکثر خودروها هم مدل بالا هستند که این خود گویای برخی مسائل دیگر است که کارشناسان بزرگ دیگری جز حقیر باید به آن بپردازند و کالبدشکافی اش کنند. به نظر ما که این مزاحمان خیابانی تماماً از خارج خط می گیرند و دائماً از طریق تماس های خیابانی با بیگانگان در ارتباط اند. اگر از دور نگاه کنید، بسیاری از این مزاحمان مذکور، به هنگام رانندگی، با تلفن نیز مشغول صحبت و هماهنگی با خارج هستند.

انواع مزاحمین: اگرچه در رابطه با مزاحمین نوامیس مردم فقط به شکل خیابانی آن توجه شده است؛ اما چون نگاه ما نافذتر و همه جانبه تر است، راجع به اشکال دیگر مزاحمت برای نوامیس هم فکر کردیم که دوست داریم با این موارد هم برخورد شود اگر می شود:

 

1ــ مزاحمین فکری: بعضی از مزاحمین نوامیس مردم، عملاً در خیابان آفتابی نمی شوند، چون ماشین ندارند؛ اما در خانه می نشینند بغل دست شیطان یا علمک آن و در راستای نوامیس مردم و در و همسایه می روند توی فکر که باید با جرثقیل بیرونشان کشید.

2ــ مزاحمین آپارتمانی: این قبیل مزاحمان با نگاه کردن از پنجره منزل خود به پنجره های سایر منازل، موجبات سلب آرامش و آرایش نوامیس مردم را فراهم می کنند که عملی زشت و غیراخلاقی است. یا پنجره ها باید گل گرفته شوند یا صاحب پنجره گرفته شود.

3ــ مزاحمین کوچ باغی: پاره ای از مزاحمان نوامیس به دلیل ترافیک سطح شهر وارد خیابان نمی شوند و در کوچه و پسکوچه های شهر برای خانم های رهگذرمزاحمت ایجاد می کنند که می توان اینها را با لطایف الحیل مخصوصی به سمت کوچه های بن بست کشاند و غافلگیرشان کرد. این همه کوچه بن بست، بلا استفاده افتاده که چی؟

4ــ مزاحمین بیابانی: برخی از مزاحمین نوامیس، حوزۀ فعالیت خود را از سطح خیابان ها به بیابان ها گسترش داده اند. شما مثلاً دارید با ناموس خود توی جاده تهران ــ رشت می روید که یک دفعه متوجه می شوید ماشین کناری شما یا با نگاه به داخل ماشین می خواهد شما را بخورد، یا هم که با پهلو گرفتن در کنار ماشین شما قصد ایجاد مزاحمت دارد که چون شما آدم مأخوذ به حیا و باشخصیتی هستید، دست به جک و قمه وقفل فرمان ماشینِ و امثال این سخت افزارها نمی شوید؛ اما با یک برخورد نرم افزاری بر هرچه مزاحم ناموس مردم است لعنت می فرستید و به اطراف فوت می کنید. باشد کزان میانه یکی کارگر شود.   

  


یک شب آتش در وبستانی فتاد!
ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳   کلمات کلیدی:

شباهنگام است. پاسی از شب گذشته و خواب در چشمم نگشته است. مؤذن بانگ بی هنگام برداشت/نمی داند که چند از شب گذشته است/درازی شب از مژگان من پرس/که یک دم خواب در چشمم نگشته است....ساعت 2 بامداد دوشنبه است و صدای دلنشین و مطنطن شهرام ناظری از شبکۀ پنج سیما، خلوت مرا همراهی می کند. دارد آن مثنوی عرفانی معروف «مجذوب تبریزی»شاعر قرن یازدهم را می خواند....

 

          یک شب آتش در نیستانی فتاد

                          سوخت چون اشکی که بر  جانی فتاد

          شعله تا سرگرم کار خویش شد

                                    هر نیی شمع مزار خویش شد

 

این نخستین مطلب من در وبلاگ نسبتاً جدید من است که افتتاحش در حقیقت یک توفیق اجباری شد. پنجشنبه گذشته در اصفهان بودم که با پیامک های دوستان باخبر شدم وبلاگم ظاهراً باز نمی شود. با مسؤولان سایت پرشین بلاگ ــ که اتفاقاً از دوستداران و آمدگان شکرخند هستند ــ تماس عاجل گرفتم. گفتند که از ناحیۀ ما نیست، از طرف مخابرات است. بعدها دوستانی متذکر این معنا هم شدند که ممکن است کسانی وبلاگ را هک کرده باشند. حالا به چه دلیلی، خدا می داند و خودشان. اما این قدر می دانم که چراغی را که ایزد برفروزد، هر آن کس پف کند ریشش بسوزد!(شانس بیاورد ریشه اش نسوزد!)

 

علی ای حال، یا مشکل آن وبلاگ اصلی من که از پاییز 1384 افتتاح شده، برطرف خواهد شد یا که برطرف نخواهد شد. به نظر خود من که احتمالاً اشتباهی فیلتر شده؛ یا که برادران داشتند می رفتند چند جای دیگر را فیلتر کنند، دیدند چراغ ما روشن است، گفتند یک شوخی هم با ما بکنند! وگرنه، وبلاگ ما مثل کف دست خالی از هرچه خوف و خطر بود. نمی دانم؛ مگر خیلی بیکار باشند. چرا که من روزانه دارم در روزنامه های سراسری مملکت ــ حالا به هر مکافات و والذّاریاتی که شده ــ طنز مرتب می نویسم. بسیاری از مطالب وبلاگم نیزغالباً همان هایی هستند که با کمی جرح و تعدیل در روزنامه چاپ شده است. سبک نوشتاری من هم که گریز از تندنویسی و هوچیگری و عصبانیت و پرخاشگری و توهین و تهمت و تشویش اذهان عمومی است. پس کسی مرض ندارد که ما را فیلتر کند. مگر که مرض جدیدی آمده باشد که ما بی خبر باشیم. من در این افکار غوطه ورم و شهرام ناظری همچنان از آتش سوزی نیزار  و مناظرۀ میان آتش و نی می گوید:

 

        نی به آتش گفت کاین آشوب چیست؟

                                مر تو را زاین سوختن مطلوب چیست

         گفت آتش: بی سبب نفروخنم

                                        دعوی بی معنی ات را سوختم

         زان که می گفتی نی ام با صد نمود

                                      همچنان در بند خود بودی که بود

 

با خودم در این دل شب می گویم که یعنی ممکن است من هم در بند افکار و اوهام خود اسیر باشم و نیازمند یک آتش ناخواسته که در خرمن «وبستان» من بیفتد و خشک و تر را بسوزاند؟....الآن سری به سایت روزنامه جام جم زدم. طنز فردایم را چاپ نکردند. امروز حال و حوصله ام ته کشیده بود؛ به نحوی که حتی قید کلاس های دانشگاه را هم زدم. اما در عین حال طنز جام جم را نوشتم و فرستادم. آیا چون یک ربع دیرتر فرستادم چاپ نکردند یا چون راجع به یک مجری تلویزیون بود که در یک برنامۀ زندۀ تلویزیونی در فضای باز، مگسی وارد دهانش می شود و مجبور می شود نامبرده را قورت دهد؟!

با این که مجری برنامه آمریکایی بوده، یعنی باز هم خیال کردند که ممکن است به مجری های تلویزیون ایران بر بخورد که نمی دانند مگس چه طعمی دارد. حوصله ام از این تنگ نظری ها و طنزنفهمی های دوستان و مدیران مطبوعاتی خسته شده است. اما همچنان سعی دارم که این چراغ ستون طنز را روشن نگه دارم. خیلی ها که از خداشان است تعطیل شود.  پس همچنان باید بنویسم. ولو از سر درد......باز حواسم به آواز شهرام ناظری پرت می شود:

 

                مرد را دردی اگر باشد خوش است

                                        درد بی دردی علاجش آتش است

از جلسۀ شکرخند پریروز شنبه یادم می آید که باز هم برایم سخت بود بعضی حرفها و رفتارها. فرهنگسرا می خواهد دوستان شکرخندی را عضو باشگاه شکرخند کند که همه کارت داشته باشند و دیگر هر جلسه شاهد شلوغی بیش از حد جمعیت و هیأتی وارد شدن به سالن و تا زیر سن نشستن ملت نباشیم؛ از سوی دیگر بعضی دوستان که زود به تریج نازک قبایشان می خورد، این کاررا برنمی تابند و ابراز ناراحتی می کنند که مثلاً این کار توهین به ماست. اما خودشان هم هیچ راه حلی پیشنهاد نمی دهند که قابلیت اجرایی داشته باشد. و گرنه همه بلندند حرف بزنند و نفی کنند. این یک بیماری اخلاقی و فرهنگی تاریخی است که بسیاری از ما یا به «هیچ» معتقد هستیم یا به «همه». یا به «حل» می اندیشیم یا به «منحل». در صورتی که همیشه راههای بینابینی هم هست. راههایی که از قدیم گفتند: نه سیخ بسوزد، نه کباب!

 

هیچکس به اندازۀ بنده دلش برای شکرخند نمی سوزد. اگر هم بگوید می سوزد، احتمالاً سوزشش از جایی دیگر است. من شکرخند را از نقطۀ صفر به وجود آوردم و آیتم هایش را طراحی کردم و مدیریت و اجرایش را عهده دار شدم و بیش از همه به فکر سلامت و تعالی آن هستم. من با هر نوع لودگی و سطحی نگری در شکرخند مخالفم. چه در پشت تریبون دوستان شاعر و طنزپردازم اتفاق بیفتد بر فرض محال(که نمی افتد)؛ چه در پشت تریبون مجریان برنامه که بیش از بقیه باید بر عمق و غنای جلسه بیفزایند. من دوست دارم که شکرخند را مطابق اهداف اولیه ای که برایش طراحی کردم پیش ببرم و سالم ماندن آن تا مرز 43 جلسۀ مرتب و بی هیچ مشکل و دردسری را نیز مدیون و مرهون همین نگرش و روش می دانم.

 

تند و عریان و سطحی و ــ به قول مرحوم صابری ــ سیخکی حرف زدن هنر نیست. حداقل از هنر طنز فاصله دارد و نشان مسلط نبودن شخص بر رموز و فنون طنزپردازی است. و من دوست ندارم که شکرخند به این سمت و سو برود. هرکس هم که دیدگاه مرا به هر دلیل نمی پسندد، اجباری به آمدنش نیست. وقتش ارزشمندتر از اینهاست که در جلسۀ ما و با حرفهای ما تلف کند. من به ادیبانه و نجیبانه برخورد کردن با طنز معتقدم و غیر آن را ــ حداقل در این جلسات و در مجلات طنزــ نمی پسندم.  فلذا بی انصافی می دانم کار دوستانی را که می دانند برگزاری این مجالس با چه سختی ها و تلاشها و رایزنی ها و مرارت هایی همراه است؛ اما حاضرند که با زیر پا گذاشتن خطوط قرمز و کف و سوت گرفتن از جمعیت، کل جلسه را از اساس دچار مشکل کنند و در خطر تعطیلی قرار دهند. بله، آنها حق دارند. چون برای شکل گیری این جلسات خون دل نخوردند. آنها مو می بینند و ما پیچش مو!....

 

الان من به عنوان مدیر و مجری ثابت شکرخند، این مجال را به دوستان فرهنگسرای هنر(ارسباران) داده ام که طرح نظم بخشی به جلسه را اجرایی کنند. جلسۀ پیشین چون می دانستم عده ای بی خبر بودند یا موفق به تهیه کارت نشدند، از مسؤولان فرهنگسرا خواستم تا این جلسه سخت نگیرند و بی کارت ها هم به سلامت داخل شوند. اصلاً هم این طرح مسخره نیست. ما چون عادت نکردیم که منظم باشیم(واین فرهنگ است که مسخره است) و عادت نکردیم که بهای یک برنامۀ فرهنگی را بپردازیم(در صورتی که در سینما و تئاتر و باغ وحش و....به راحتی می پردازیم!)؛برایمان سخت است که حتی به صورت آزمایشی تن به این برنامه بدهیم و بعضاً مثل این جلسه پیش احساس می کنیم که چنان به مراتب و مدارج علمی و شخصیت فرهنگی ما توهین شده که از همان دم در برمی گردیم. در صورتی که پیرترها و پیشکسوت های مجلس بی هیچ ادعایی و با بزرگواری، به مرور وارد سالن شدند. در جلسۀ 42 شکرخند حتی شخصیتی مثل پروفسور امین، روی سن نشسته بود.آیا این خوب است؟ خب آنهایی که مخالفند، بسم الله....چه طرح جایگزینی دارند؟.....سالن بزرگ دارند؟.....رژیم لاغری می خواهند بگیرند؟!....

 

به هر حال در همین راستا چند نکته را خلاصه وار عرض می کنم که بعداً گلایه ای نباشد:

 

1ــ تمام دوستان شکرخندی که کارت عضویت نگرفتند، حتماً تا جلسۀ بعدی(شنبه 5 تیر) از طریق تماس با فرهنگسرا و مراجعه به آنجا اقدام به تهیه کارت کنند. تلفن های تماس روابط عمومی فرهنگسرا:

 ٢٠ــ 22872818 و22886914

 

2ــ برای تمام دوستان شاعر تا جلسه بعد شکرخند کارت عضویت افتخاری(رایگان)صادر خواهد شد و این کار کمترین وظیفۀ ما و فرهنگسراست در قبال دوستان شاعری که از سر لطف و رفاقت با من در این محفل حضور همیشگی و سبز دارند. فقط لطف نمایند یک قطعه عکس همراه با مشخصات شناسنامه ای خود را به آدرس بنده ایمیل کنند تا تحویل مسؤولان فرهنگسرا دهم(rz.rafie@gmail.com).

 

3ــ در صورت استقبال بیشتر، اعضای شکرخند به دو گروه تقسیم می شوند و شکرخند در دو نوبت برگزار می شود. در دو «شنبۀ» متفاوت و با فاصله. کسی اگر راه حل بهتری نسبت به این راه حل فرهنگسرا دارد، پیشنهاد دهد.

جلسه مال خودتان است و باید در ادارۀ آن سهیم باشید. من اگر به این نتیجه برسم که به شما نسبت به قبل سخت تر می گذرد؛ مطمئن باشید که با هماهنگی فرهنگسرا، وضع را به شکل سابقش برخواهم گرداند. به من کمک کنید تا لبخند را به شما هدیه کنم. مرسیکم الله بالخیر!

 


به پرشین بلاگ خوش آمدید
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢   کلمات کلیدی:
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com